پنج شنبه, 02 خرداد 1398

هفته‌نامه شماره 559:  30 اردیبهشت 1398

 ناصرصبحی
سلام دخترم، خوبی؟
در نامه‌ات نوشته بودی حال مادرت خوب است؛ خدا را شکر. نوشته بودی حال برادرت هم خوب است؛ خدا را شکر. نوشته بودی حال آن مرتیکه، شوهر مادرت هم خوب است؛ ای تُف به این شانس!
همان‌طور که قبلا گفتم، هر روز یک قاشق چای‌خوری مرگ موش بریز توی فلاسک چای. این‌طور که من محاسبه کرده‌ام، تا یک سال دیگر به درک واصل می‌شود؛ هیچ ردی هم باقی نمی‌ماند!
ممنونم که برخلاف میلم من را از اوضاع سیرجان باخبر می‌کنی! نوشته بودی می‌گویند فرماندار به خاطر شرکت در انتخابات مجلس از ریاست فرمانداری استعفا داده. ساده نباش! مگر آگهی استخدام برای شرکت‌های معدنی را در نشریات ندیده‌ای؟ احتمالا فرماندار دیده مناصب سیاسی آخر و عاقبت ندارد، تصمیم گرفته برود توی معدن کار کند.
امیدوارم فرماندار خودش را بیمه‌ی عمر کرده باشد چون معادن سیرجان اگر سالی چند کشته ندهند، شب‌شان روز نمی‌شود. اصلا سهام‌شان افت می‌کند. معادن ما اگر کمی همت کنند، می‌توانند رکورد پراید را هم بزنند!
امیدوارم فرماندار بعدی هم مثل مکی‌آبادی اهل برگزاری جلسات مردمی باشد تا اگر معدن با مکی‌آبادی قرارداد 2 ماه و 29 روزه بست و بعد اخراجش کرد، بتواند مشکل‌ش را با فرماندار جدید مطرح کند. این جلسات مردمی فرماندار خیلی خوب بود. من خودم هر وقت از مادرت چیزی می‌خواستم و او گوش نمی‌کرد، یک نامه می‌نوشتم و می‌رفتم پیش فرماندار. او هم زیرش خطاب به مادرت پاراف می‌کرد: «خانم فلانی! حدالمقدور همکاری شود.»
نوشته بودی شایعه شده در انتخابات امسال مجلس، هم حسن‌پور هست هم عرب‌گویینی و معتمدی‌زاده ومکی‌آبادی! نوشته بودی از بیکاری آن‌هم با مدرک دکترا خسته شده‌ای و تو هم می‌خواهی کاندیدا شوی. این کار را نکن دخترم بشم! تو نه نفوذ حسن‌پور در میان مقامات را داری و نه پول و نشریات عرب‌گویینی را! هیچ جناحی هم از تو حمایت نمی‌کند! مثل فرماندار جلسات مردمی هم که برگزار نکردی!
این‌ها به کنار؛ تو مهم‌ترین ابزار آوردن رای در سیرجان را در اختیار نداری. یعنی چلوکباب! این چهارتا اگر اهلش باشند، می‌توانند به مردم چلوکباب بدهند. گیرم به علت گرانی گوشت، توی کباب‌شان گوشت خر و سنگدان مرغ بریزند! اما تو فوق‌ش می‌توانی سوپ پای مرغ بدهی! توی این مملکت راه‌های رای آوردن زیاد است اما تا حالا در تاریخ ما سابقه نداشته کسی با سوپ پای مرغ رای بیاورد!
از من می‌شنوی تو هم برو در معدن استخدام شو. فقط اگر خواستی خودت را بیمه‌ی عمر کنی، به اسم مادرت نباشد. چون حال‌ش را آن مرتیکه؛ شوهر مادرت می‌برد! بزن‌ش به اسم من! قول می‌دهم یاد و خاطره‌ات را گرامی بدارم! قربان تو؛ پدر دیوانه‌ات!