یکشنبه, 30 تیر 1398

هفته‌نامه شماره 566:  24 تیر 1398

ما سیرجانی‌ها لهجه نداریم

 پاسارگاد: علی مظفری دانشجوی کارشناسی‌ارشد جامعه‌شناسی در یادداشت زیر که به دفتر نشریه ارسال کرده دیدگاه‌های خود را درباره وضعیت اجتماعی سیرجان مطرح کرده  است. پاسارگاد امیدوار است با انعکاس مطالب شهروندان زمینه‌ی گفت‌وگو و تعاطی افکار را بیش از پیش فراهم کند. 

سیرجان را اگر خواسته باشیم از نام یک شهر به سؤال‌هایی از نوع زیستن مردمان امروزش بدل کنیم؛ در نگاه نخست چندان صعب و دشوار به نظر نمی‌آید. چرا که بسیارانی این سؤال‌ها را به شیوه و  شکل‌‌های گونه‌گون عرضه داشته‌اند و در دو چهره رخ نموده‌اند؛ خوش‌بینانه و بدبینانه. در شکل خوش‌بینانه و مثبت‌اندیش، پرسش‌ها از این دست هستند: چرا مردم سیرجان بیش از همه‌جای ایران روزنامه می‌خوانند؟ چرا تئاترها در این شهر چنین رونقی دارند؟ چرا چندین نفر در این شهر داستان کوتاه و بلند و شعر می‌نویسند؟ چرا آدم‌های به نام در تجارت داریم؟... چراهایی که می‌شود به همین منوال ادامه‌شان داد. پاسخ به این سؤال‌ها از جنس بالیدن و نازیدن است تا علت‌جویی و تبیین. اما قضیه همین‌جا خاتمه نمی‌یابد چرا که سؤال‌های دیگری نیز از سیرجان پرسیده‌ایم : چرا تعداد نزاع‌های خیابانی چنین بالاست؟ چرا  بیش از بسیاری از شهرهای اطراف‌مان الکل مصرف می‌کنیم؟ چرا خشونت عریان، شهر ما را شهره ایران کرده است؟ و... پاسخ به این پرسش‌ها نیز خلاصه می‌شود در گرته‌برداری از دهان فضلای صداوسیمایی:  «فرهنگ‌سازی نکرده‌ایم» و «‌اشتغال ایجاد نکرده‌ایم»  حال سوال این است که پرسش‌هایی با این صورت‌های ساده و پاسخ‌های سرراست چرا دردی دوا نمی‌کنند؟ چرا چشم کوری را شفا نمی‌بخشند؟ چرا هر چه قید جامعه‌شناسانه، روانشناسانه و مثل این‌ها را تنگ پرسش‌ها و پاسخ‌های‌مان قرار می‌دهیم بیش‌تر و بیش‌تر آسمان و ریسمان به هم می‌بافیم و کم‌تر کلاف مشکلات را وا می‌کنیم؟ مقاله کنونی حداکثر کاری که می‌خواهد و امیدوار به انجام آن است، طرح پرسشی از سیرجان امروز است. اگر کسی به ما بگوید که تئاتر‌های پر‌رونق در شهری مثل سیرجان نشانه‌ی بیماری فرهنگی است، در نگاه اول او را هذیان‌گو یا در بهترین حالت شوخ طبع می‌دانیم. اگر او بگوید هر چه روزنامه بخوانیم زندگی‌مان از فرهنگ تهی‌تر خواهد شد، دیگر نمی‌توان با چنین فردی همکلام شد که لایعقلی از گفتارش بیرون می‌زند. داعیه نویسنده، اثبات همین جملات عجیب و غریب است. 

به پدیده‌ی روزنامه از دو منظر می‌شود نظر انداخت. نظرگاه نخست، زبان و بیان و منظر دیگر راه ارتزاق روزنامه‌هاست. روزنامه عدد، تاریخ‌ و تعداد را بیش از واژگان دیگر دوست می‌دارد. زبان روزنامه غایت اصلی‌اش خبررسانی دقیق، بی‌کم و کاست و بری از هر دوپهلویی و ایهام است. روزنامه‌نگار منتهای سعی‌اش را می‌کند تا به ارقام و آمار ارجاع دهد  و گزارشش را چنان مبتنی بر واقعیات کمَی بسازد که مو لای درز آن نرود. برای مثال اگر تصادفی در یکی از خیابان‌های شهر اتفاق افتاده باشد، روزنامه در توصیف آن خواهد نوشت در تاریخ فلان در ساعت فلان حادثه‌ای در خیابان فلان روی داد که فلان تعداد آدم در آن کشته و فلان تعداد زخمی شدند و... این زبان آمار و ارقام چیزی را که از یاد می‌برد کیفیت لحظه و انسان‌ است. زجر و درد انسان‌ها و تب و تاب لحظات تصادف و هر واقعه‌ی دیگری که روزنامه از آن خبر می‌سازد، به نسیان سپرده می‌شوند. البته مخاطب نیز در این فراموشی سهیم می‌شود تا بازی از یاد بردن کامل شود. اعداد آدمی را به عدد و رقم تقلیل می‌دهند تا مخاطب بتواند هر روز و هر ساعت روزنامه بخواند بی‌آنکه درگیر احساسات عمیق شود. ارقام را برای آن می‌سازیم که فراموش‌شان کنیم و حافظه‌‌مان را از چنگ احساسات نجات دهیم.  قصه‌ها بر بستر حافظه‌ی جمعی یک جامعه رشد می‌کنند و بال و پر می‌گیرند. سعی قصه‌ها آن است که اتفاقی در چند قرن قبل را به عواطف و احساسات انسان‌های معاصر پیوند بزنند و نقاب فراموشی را از چهره‌ی گذشته برکشند. قصه‌ها علیه فراموشی قیام می‌کنند تا انسان گم نشود. تا پیوند آدمیان بر فراز تاریخ برقرار بماند. حال با این وصف از قصه‌، دوباره به سراغ روزنامه می‌رویم. به اختصار می‌شود گفت؛ روزنامه زبان غالب جامعه‌ای است که انسان و قصه‌های انسان‌ها را به یاد نمی‌آورد. روزنامه بر بستری نضج می‌یابد که حافظه‌ی جمعی در آن فشل و درمانده است و رو به نابودی دارد. برای روشن شدن بحث از مثال تصادف کمک می‌گیرم: اگر حادثه تصادف در دوره‌های قبل اتفاق می‌افتاد روایتی دیگرگون میان مردم انتقال می‌یافت و با  چنان آب و تابی قصه‌ای برای آن پرداخته می‌شد که به زعم ما (محصولات جهان روزنامه‌ای) اغراق و مبالغه وجه غالب آن بود. غلو و اغراق‌گویی‌ای که می‌توانست به دلخراش‌تر کردن حادثه و زجر دادن انسان‌ها از شنیدن داستان تصادف و به یاد سپردن آن راه ببرد نه به تقلیل آدمی به اعداد و از یاد بردن‌اش. با این اوصاف، روزنامه را می‌توان زبان محیطی دانست که خاطره‌، قصه‌گویی و حافظه‌ی جمعی در آن  رو به زوال باشند‌. چنین محیطی ویژگی‌هایی دارد که اصلی‌ترین‌اش از میان رفتن یا تغییر ماهوی مکان‌هایی است که به کوچه و پس‌کوچه و روستا و شهر آن هویتی جمعی منحصر به فرد، حافظه‌ای قوی برای به یاد آوردن و سرانجام قصه‌هایی برای همزبانی می‌دادند. مکانیسم‌های اتصال میان گذشته و حال در این محیط از کار‌افتاده‌اند یا اینکه صرفا به شکلی صوری باقی مانده‌اند. بحث در این باب تفصیلی‌ را می‌طلبد که پرداختن به آن در توان این مقاله نیست.

راه ارتزاق و کسب درآمد روزنامه‌ها مسئله‌ای است که پرداختن بدان از ضرورت‌های بحث ما به شمار می‌رود. در این‌جا از بهترین روزنامه‌ها که بر دوش خود مسئولیت اجتماعی حس می‌کنند صحبت می‌کنیم و تکلیف روزنامه‌هایی که چنین دغدغه‌ای ندارند، کاملا مشخص است. محل اصلی درآمد روزنامه از آگهی‌های تبلیغاتی، تبریک‌ها، تسلیت‌ها و... است. هر چه در جذب آگهی موفق‌تر باشند، در رقابت توفیق بیشتری خواهند داشت. در واقع روزنامه مدیون کسانی است که پولی در اختیار دارند و قادرند مبلغی را صرف کنند تا اسم خودشان، شرکت‌شان و رییس‌شان را بر سر زبان اندازند و از این راه بر اعتبارشان بیفزایند. از لطایف روزگار، آن که در روزنامه‌ای صحبت از مذمت چاپلوسی و مجیزگویی در جامعه بود و زیر همان صفحه کسی با زبان چرب و نرم از انتخاب شایسته فلانی به بهمان مقام تعریف و تمجید کرده بود! مقاله‌نویس و روزنامه را اما نمی‌توان بازخواست کرد، چرا که پایین صفحه‌های روزنامه جزو جامعه محسوب نمی‌شوند. برگردیم به بحث خودمان که راه درآمد نشریات بود. به سبب پیوند میان صاحبان سرمایه (آگهی‌دهندگان) و روزنامه‌ها، مخاطب مهم و اصلی روزنامه‌ها افرادی خواهند بود که بر سرمایه‌های مادی شهر تسلط دارند و در طلب تبدیل این سرمایه به سایر اشکال از قبیل سرمایه اجتماعی (ارتباط با افراد ذی‌نفوذ) و سرمایه فرهنگی (‌متمایز ساختن خود از دیگران با مصرف کالاهای خاص) هستند. برای پرهیز از اطاله کلام باید گفت مخاطب تئاتر نیز از میان همین گروه‌ها می‌آید، گروه‌هایی که این امکان را دارند تا بخشی از درآمد خود یا پدر خود را صرف نشستن در سالن‌های تئاتر کنند و از این طریق خود را از گروه‌های اجتماعی دیگر متمایز سازند. این افراد می‌کوشند تئاتر را ابزاری سازند که سرمایه آن‌ها به سرمایه‌ی فرهنگی و شخصیتی‌شان بدل می‌کند. به همین روی همان اتفاقی که از منظر تسلط سرمایه بر روزنامه‌ها می‌افتد در تئاتر‌ها نیز شاهدش خواهیم بود. اما این همه ماجرا نیست چرا که در هر شکلی از دسترسی، محرومیتی را نیز باید سراغ گرفت. کسانی باقی می‌مانند که ناداری‌شان سبب می‌شود یا از تماشای تئاترها محروم ‌شوند و یا از تاثیرگذاری بر روزنامه ها باز بمانند. این‌ها عمدتا کسانی خواهند بود که صاحبان سرمایه آن‌ها را  «بی‌فرهنگ»  و عامل ناهنجاری‌های شهری می‌شناسند.

تا اینجا به از میان رفتن مکان‌های مادی خاطره و حافظه‌ی جمعی و نشانه‌های آن یعنی گسترش روزنامه‌ها و تئاتر‌ها پرداختیم. زبان روزنامه‌ها و منابع درآمد آن‌ها را بازشناساندیم و گریزی نیز به تئاتر و سازوکار حاکم بر آن زدیم. حال اقتصاد شهر سیرجان را بر‌می‌رسیم تا تصویری گویاتر از آن به دست دهیم. سرمایه در شهر سیرجان چگونه تولید و توزیع می‌شود و تبعات شیوه‌ی توزیع درآمدها چه خواهند بود؟ حجم نقدینگی شهر سیرجان به نسبت بسیاری شهرهای ایران و استان کرمان بالاتر است. علت این امر را فهرست‌وار می‌شود در مواردی نظیر معدن گل‌گهر و معادن دیگر شهرستان، باغ‌های پسته، قرار گرفتن بر سر شاهراه تجاری، منطقه ویژه‌ی اقتصادی دانست که سرمایه‌های کلانی را به شهر سیرجان تزریق می‌کنند. این سرمایه‌ها وقتی چشم‌گیر جلوه می‌کنند که ابعاد و جمعیت سیرجان را در نظر داشته باشیم. عمده این سرمایه‌ها به ویژه آن‌هایی که نقش دولت در کنترل آن‌ها گسترده‌تر است، به شکل خاصیش توزیع می‌شوند که البته مختص به سیرجان هم نیست. این شکل از توزیع تابعی از جریان‌هایی است که در تصمیم‌گیری‌های دولتی دست بالا را دارند. به این ترتیب، متنفذین سیاسی شهرستان از این منابع جهت بسط قدرت خود در شهر استفاده و سرمایه‌های هنگفتی را نصیب یاران و حامیانشان می‌کنند. یعنی آن‌هایی که از رانت‌های حول برجستگان سیاسی بهره می‌گیرند و ره صد‌ساله را یک‌شبه طی می‌کنند. تزریق این حجم از نقدینگی به شهر کوچکی مثل سیرجان به همراه بازتوزیع عمده‌ی این سرمایه در شکل رانت، تحولات عمده‌ای را در سیرجان رقم زده است. مهم‌ترین نتیجه آن دو شقه شدن جامعه‌ی سیرجان و پدید‌آمدن گسلی پر‌ناشدنی میان طبقات متوسط و بالای عمدتا رانتی در یک طرف و طبقه‌ی فقیر در طرف دیگر است. این شکاف طبقاتی عاملی می‌شود برای بروز بسیاری از خشونت‌های اجتماعی و آنچه از آن به کژرفتاری اجتماعی تعبیر می‌شود. شکاف طبقاتی در شهر سیرجان با حضور عاملی دیگر تشدید شده و تعیین‌کنندگی بیشتر در ربط با مسایل اجتماعی می‌یابد. عامل دیگر را می‌توان «در‌هم‌تنیدگی بافت شهری» دانست. مناطق سیرجان (‌بالا شهر و پایین شهر) به علت رشد سریع و غیرقابل کنترل آن، که از تزریق افسار‌گسیخته نقدینگی ریشه می‌گیرد، نتوانسته‌اند از هم فاصله بگیرند و به قلمروهایی مستقل بدل شوند. این امر نتایجی را در بردارد: نخست آن‌که فاصله طبقاتی را به تجربه‌ی هر‌ روز گروه‌های پایین‌تر بدل می‌کند. آن‌ها گریزی از تماشای مناطق و محیط‌های بهره‌مندتر ندارند. کارناوال ماشین‌های گران‌قیمت و نماهای که مدام به خیابان‌های شهر فخر می‌فروشند، به منظره دردناک ثابت و استخوان لای زخم گروه‌ پایین‌تر تبدیل می‌شود. مناطقی را در سیرجان سراغ داریم که یک‌خیابان فاصله‌ی‌ آنها و یک جهان فاصله‌ی انسان‌های آنهاست.

سرمایه‌داری رانتی مکان‌های شهری را هم راحت نمی‌گذارد. خیابان‌های شهر را روز به روز دست‌خوش تغییر و آن‌ها را مهیای جذب سرمایه‌هایی می‌سازد که در شهر جریان دارند. خیابان‌های بسیاری را می‌شود مثال زد که طی زمانی کوتاه تجاری شدند یا در حال تجاری‌شدن هستند. خیابان‌ها بیشتر و بیشتر تلاش می‌کنند تا این نقدینگی سرگردان را از طریق مغازه‌های جدید و مجتمع‌های تجاری که در آن‌ها تاسیس می‌شود، ببلعند. خیابان‌های تجاری‌شونده در زمانی کوتاه، تمام مکان‌های مادی هویت‌بخش‌شان را می‌بازند و هویتی یکسان و فاقد رنگ و بوی خاص می‌یابند. خیابان‌هایی که تنها ارزش آن‌ها پول خواهد بود نه چیز دیگری. این امر را در ارتباط با آنچه در این مقاله از حافظه‌ی جمعی، خاطره و قصه گفتیم در نظر می‌بایست آورد. شکل دیگر این بازتوزیع ناهمگون سرمایه، خود را در مدارسی نشان می‌دهد که روز به روز پیشرفته‌تر و مجهز‌تر و برای گروه‌های پایين‌شهری دسترس‌ناپذیرتر می‌شوند. این مدارس نیز به تناسب می‌کوشند نقدینگی رانت‌آورده را ببلعند و فرهنگ آن‌هایی را که پول دارند، به زعم خود ارتقا دهند. فقر در این شهر مترادف شده با ناتوانی در رقابت علمی و محرومیت از امکانات آموزشی. بهداشت نیز همان روند را طی می‌کند و کلینیک‌های خصوصی این عرصه را نیز در می‌نوردند. به عبارتی می‌شود گفت که اگر فقیر به دنیا آمده باشی فقیر و بی‌سواد و دردمند خواهی مرد.  هجوم «فرهنگ‌سازی» سرمایه‌داران رانتی به مدد ابزارهایی که برشمردیم دیگر مجالی برای روستا‌ها باقی نمی‌گذارد. آن‌ها نیز باید به این منطق تن دهند و تواضع خود را در برابر آن‌چه فرهنگ یا به عبارت دقیق‌تر رانت می‌نامیم، نشان دهند. عجیب نیست که مؤسسات فرهنگی نوبنیان که با صرف هزینه‌های گزاف تشکیل شده‌اند نیز رو به سوی کلاس‌های تزیینی نظیر حافظ‌خوانی‌، سعدی‌خوانی و شاعر‌خوانی‌های دیگر دارند، تا سرمایه‌داران عزیز و مریدان فرهنگی‌شان، ساعتی در آن چه فرهنگ می‌نامند، غوطه بخورند، حظی وافر ببرند و یادشان برود روستاهای این شهر و حاشیه‌نشینانش نان و آموزش و بهداشت و... را آرزو می‌کنند. روزی توفیق برای بنده حاصل شد تا خدمت یکی از مشایخ علمی شهرستان برسم که با گروهی ده پانزده نفره در باب معضلات سیرجان تحقیق می‌کردند. نتیجه تحقیق این گروه بزرگوار چنان علمی و زیر و زبر‌کننده بود که حقیر دمی از دم و بازدم غافل شدم و نفسم در سینه گرفت. استاد فرهیخته گفتند معضل اصلی سیرجان بیکاری است تمام. 

 

حکایت روستاهای سیرجان نیز دور از حکایت شهر نیست و چند سطر آخر روایتی است موجز از وضع و حال آن‌ها. اگر دهه‌های پیشین مجالی برای روستاییان فراهم بود تا  بالا بیایند و نقشی در حیات فرهنگی سیرجان به عهده گیرند اما امروز دریچه‌های پیش روی آنها مدام بسته و بسته‌تر می‌شود و فرهنگ سرمایه‌داری رانتی خیابان‌ها و مدارس و بیمارستان‌ها را فتح  و ابزارهای فرهنگی خود اعم از جشنواره‌ها، روزنامه‌ها و تئاترها را بسیج  می‌کند تا همه‌چیز را دود کند و به هوا بفرستد. در این شکل آنچه از سعادت‌آباد و نجف‌آباد باقی می‌ماند، هماشهر و نجف‌شهر خواهد بود و افتخار  همه‌ی ما به لهجه نداشتن است.