یکشنبه, 30 تیر 1398

هفته‌نامه شماره 566:  24 تیر 1398

گفت‌و‌گوی پاسارگاد با سرهنگ محمدجعفر آباده‌ای:

برای 6 روز غیبت 20 ضربه شلاق خوردم

 گروه حوادث

همیشه خاطره‌ای برای گفتن دارد و به عبارتی پر از خاطرات تلخ و شیرین است. در حالی که نزدیک به هشت سال از دوران بازنشستگی‌اش گذشته باز هم در همان دوران خدمت در آگاهی سیر می‌کند و با هر اتفاقی خاطره‌ای از آن دوران تعریف می‌کند. «سرهنگ محمدجعفر آباده‌ای» زمانی جانشین فرماندهی انتظامی سیرجان بود ولی کمتر نامی از او در مطبوعات آمده است. او تلخ‌ترین خاطره‌اش را مرگ چند نفر از همشهریان‌مان در حادثه معروف به «اعدامی‌ها» عنوان می‌کند: «با اینکه در سیرجان خدمت نمی‌کردم اما این تلخ‌ترین خاطره است.» با او در مورد زمان خدمتش گفت‌وگو کردیم. 

 هنوز برخی مردم، نیروی انتظامی را با واژه‌هایی مثل ژاندارمری‏، کمیته و شهربانی خطاب می‌کنند، اگر اشتباه نکنم این‌ها مربوط به قبل از ادغام نیروها و تبدیل‌شان به نیروی انتظامی است؟

بله درست است. همه این نیروها مستقل بودند. ژاندارمری نیرویی بود که امور انتظامی و امنیت خارج از شهر را کنترل می‌کرد. حفاظت از روستاها و مرزبانی‌ها بر عهده ژاندارمری بود. شهربانی امور انتظامی داخل شهر را انجام می‌داد. بر اساس تقسیمات کشوری هر جا که محدوده‌ی شهر تعریف شده بود شهربانی حضور پیدا می‌کرد. این دو نیرو قبل از انقلاب وجود داشت و بعد از انقلاب هم کمیته به آنها اضافه شد. به نوعی همین کارها را در شهر می‌کرد و کمتر می‌شد در امری مداخله نکند.

 وظیفه کمیته دقیقا چه بود؟

روز اولی که کمیته را بنا نهادند قرار بود با منافقان و... مبارزه کند. کم کم که کشور به آرامش رسید در حوزه تخصصی مبارزه با مفاسد اجتماعی فعالیت می‌کردند.

 این نیروها چه زمانی ادغام شدند و نیروی انتظامی شکل گرفت؟

سال 1370 به صورت آزمایشی اگر اشتباه نکنم در یک دوره پنج ساله که ادامه پیدا کرد. 

 قبل از ادغام راهنمایی رانندگی و پلیس راه کجا قرار می‌گرفتند؟

راهنمایی رانندگی زیر نظر شهربانی و پلیس راه زیر نظر ژاندارمری بود. 

البته نیروهایی در دادسراها بودند که کار ابلاغ را انجام می‌دادند و به آنها پلیس قضایی می‌گفتند آنها هم زیر نظر نیروی انتظامی آمدند. حتی از سپاه پاسداران هم نیروهایی وارد نیروی انتظامی شد. ادغام شامل تجمیع چند نیرو بود.

 چرا شهربانی‌چی‌ها نسبت به بقیه خودشان را پلیس می‌دانند؟

بقیه پلیس تخصصی نبودند و حتی خیلی از پرونده‌ها را نمی‌توانستند رسیدگی کنند و قاضی پرونده را به شهربانی ارجاع می‌داد. شهربانی پلیس تخصصی بود. 

 این که سه نیرو با هم ادغام شوند سخت نبود؟ چالش بوجود نمی‌آید.

فلسفه ادغام، وحدت فرماندهی بود که در بحث نظم و امنیت ساماندهی بهتری داشته باشد. ظاهرا آن‌طور که ما شنیدیم رییس وقت شهربانی آن زمان مخالف این طرح بوده ولی رییس ژاندارمری موافق بود. البته زمان ادغام من در رفسنجان بودم و رفسنجان کمیته نداشت.

 چرا؟

آن زمان خدا رحمت کند آ‌شیخ محمد هاشمیان را، امام‌جمعه وقت رفسنجان با تشکیل کمیته در این شهر مخالفت کرد و نگذاشت کمیته تشکیل شود به همین دلیل آنجا ادغام راحت‌تر بود و مشکلی پیش نیامد. برخی با ادغام مشکل داشتند و برخی هم از کار کناره گرفتند. در رفسنجان ژاندرام‌ها اما در سیرجان شهربانی‌چی‌ها در راس قرار گرفتند.

 شما چه سالی به استخدام شهربانی درآمدید؟ 

سال 59

 کی به سیرجان آمدید؟

خدمت انتظامی من دو بخش دارد. یکی درجه‌داری و یکی افسری. من به انقلاب فرهنگی خوردم. به خودم گفتم باید دوسال بروم سربازی. گفتم بروم شهربانی و بعد هم وارد دانشگاه بشوم این‌گونه بود که درجه‌دار شدم. بعد دیدم کف خیابان هستم. شهربانی خیلی سخت بود، مثل الان نبود. 24 ساعت کار می‌کردیم و 24 ساعت استراحت. روزی که استراحت بودیم باید می‌رفتیم در بانک‌ها کشیک می‌دادیم. از ساعت 7:30 تا 14:30 باید به بانک می‌رفتیم. 

فقط یک بعدازظهر استراحت می‌کردیم. بعد هم دیدم خبری نیست که بروم دانشگاه و سال 65 آزمونی درون شهربانی برگزار شد و من کاردانی قبول شدم و به دانشکده پلیس رفتم. آن دوره را یک سال و نیم گذراندیم. دوره خیلی خوبی بود. بعد هم من رفتم آگاهی.

 کی؟

از  اواخر سال 66. شدم ستوان سوم. ابتدا رفتم آگاهی تهران. شعبه گشت بودم. زندگی شخصی‌ام در سیرجان بود سه بچه داشتم و خیلی سخت بود. حقوقم به دلیل دانشجویی خیلی کم شده بود. یک‌سال و نیم تهران بودم.

 شما در مرقد امام هم خدمت کردید. خاطره‌ی هم از آن زمان دارید؟ 

همزمان با ارتحال امام (ره) هشت ماه آنجا بودم. خاطره خیلی تلخی از آنجا دارم. آن روز اگر احساسی رفتار می‌کردم مرا به سمت نابودی می‌کشاند. شلاق‌هایی که آن زمان خوردم باعث شد رفتارهای اشتباه، کمتر داشته باشم.

 چرا شلاق؟

سه افسر، سه درجه‌‌دار  و یک سربازدریک کانکس خدمت می‌کردیم. همان زمان تازه سنگ قبر امام (ره) را گذاشته بودند. خانمم در سیرجان بچه سقط کرده بود و من مرخصی می‌خواستم. سرپرست ما گفت مرخصی نمی‌دهیم. آن زمان ما 24 ساعت پست می‌دادیم و 48 ساعت استراحت می‌کردیم. سرپرست‌مان گفت بروید با همکاران‌تان 24 ساعت پست بدهید و 24 استراحت کنید تا بتوانید بروید. من هم همین کار را کردم و بعد شش روز مرخصی آمدم. مثل اینکه رؤسای شهربانی‌های کل کشور برای تجدید میثاق به مرقد امام(ره) رفته بودند. کسی که جای من بود لباس مناسبی نداشته و بیرون نمی‌رود. رییس آگاهی روز بعد یک نفر را می‌فرستد به کانکس که چرا روز قبل کسی از آنها نیامده آن فرد می‌رود و می‌بیند کسی نیست. آن روز هم کسی جانشین من بوده بیرون رفته بود. ولی کلا همه چیز به نام من تمام شد.

وقتی از مرخصی برگشتم رفتم خودم را آگاهی کشور معرفی کردم. جانشین حفاظت گفت کجا بودی؟ من هم توضیح دادم و او گفت: از کجا بدانم تو نرفتی ویدیو جابجا کنی؟ من هم گفتم اگر من ویدیو جابجا می‌کردم که الان در شهربانی نبودم. مرا به بازرسی معرفی کردند. بازرسی برخورد خوبی داشت. شش روز غیبت خوردم. غیبتی که سرپرست گفته بود ولی نپذیرفت، دفاتر هم مشخص بود ولی نپذیرفت. 

من را برای خدمت به جای دیگری فرستادند. دو سه روز بعد ما را در آگاهی صدا کردند و توضیح خواستند. برخورد مناسبی صورت نگرفت و من هم از کوره در رفتم گفتم هر تصمیمی می‌خواهید بگیرید. مرا فرستادند دادسرای نظام. آنجا دادگاه‌مان را گرفتند بازپرس مرا متهم به فرار از خدمت به صورت مسلحانه کرد. من هم گفتم اصلا چنین نبوده، به جز شش روز غیبت چیزی را نپذیرفتم. او هم قرار کفالت صادر کرد. زنگ زدم به دو نفر از همکارن‌مان آمدند و ضمانت کردند و من آزاد شدم. 

هفت، هشت سال بعد سال 75یا 76 من مدیر آگاهی رفسنجان بودم. برای همین پرونده مرا خواستند و من به تهران رفتم. حکم صادر شده بود. 5100 تومان جریمه نقدی و 20 ضربه شلاق. اعتراض زدم ولی باز حکم تایید شد و یک نفر حکم را اجرا کرد. مرا روی یک نیمکت خواباندند. از پایین زد به سمت بالا و از بالا به سمت پایین. خیلی، خیلی محکم زد. هیچی برایم سخت نبود جز اینکه وقتی آمدم رفسنجان، چهار صبح رسیدم نمی‌توانستم بخوابم و خانمم متوجه شد، پشتم را بالا زد و وقتی پشت مرا دید اشک از چشمانش جاری شد و اشک او اشک مرا درآورد. این لحظه خیلی برایم سخت بود. 

تصمیم گرفتم اسلحه به دست بشوم، دوباره سر عقل آمدم و گفتم که شاید حکمتی در آن بوده که من زود تصمیم نگیرم. آن روزی که در اتاق گفتم هر کار دل‌تان می‌خواهد بکنید باید بهتر تصمیم می‌گرفتم این شد درس عبرتی برایم تا تصمیم درست بگیرم. هر زمانی خواستم کاری بکنم یاد آن شلاق‌ها افتادم. من سال 88 زود‌هنگام خودم را بازنشسته کردم.

 بعد از تهران به رفسنجان آمدید؟

بله به رفسنجان آمدم. 12 سال آنجا بودم.رییس آگاهی رفسنجان، سرپرست آگاهی و مدیر کشف جرایم بودم. 

 ماموران پلیس آگاهی بیشتر از دیگر پلیس‌ها با جسد مواجه می‌شوند.

بله دقیقا. 

 شما خودتان برای بازدید جسد می‌رفتید؟

بله. شاید الان خرده هم بگیرند ولی من به عنوان رییس دست در جیب جسد هم می‌کردم. اول باید هویت جسد را مشخص می‌کردم بعد دنبال دلیل قتل می‌گشتم. وقتی خودم دست به کار می‌شدم خیلی چیزها و سرنخ‌ها را بهتر متوجه می‌شدم. به همین دلیل خودم می‌رفتم. ما با کمترین عده، بیشترین بازدهی را داشتیم. من همیشه بنا به وظیفه‌ای که داشتم و آموزش‌هایی که دیده بودم وظیفه خودم می‌دانستم که خودم دست به کار شوم. هر کجا که بودم همین‌طور بود و همیشه می‌رفتم.

 چقدر جسد دیدید؟

خیلی زیاد است ولی به طور متوسط در هر شهری که بودم سالانه حدود هشت قتل، حدود 10 مورد خودکشی، مرگ‌های مشکوک هم که بود. سالی به طور متوسط 30 جسد می‌دیدم.

 شما یک بار به من می‌گفتید که با زنگ تلفن از جا می‌پرید این موضوع ربطی به دیدن این همه جسد دارد؟

بله قطعا. اصلا شک ندارم. 

 تلخ‌ترین خاطره‌ای که دارید چه بوده؟

آگاهی کارش جوری است که تلخی زیادی دارد. نمی‌توانم مورد خیلی خاصی را بیان کنم. هر صحنه‌ای که می‌رفتیم مشکلات خاص خودش را داشت. کار آگاهی خیلی سخت است ولی دیده نمی‌شود و من خوشحال شدم که شما با یک پیشکسوت آگاهی به عنوان چهره ماندگار مصاحبه کرده‌اید. زمانی من سیرجان جانشین بودم دو نفر سارق مسلح دستگیر شدند که قرار بود اعدام بشوند. من زمان اعدام در سیرجان خدمت نمی‌کردم و در زمان اعدام شش، هفت نفر آدم بی‌گناه کشته شد. این حادثه واقعا تلخ بود.

 می‌شد از این اتفاق جلوگیری کرد؟

بله می‌شد، اگر خوب تصمیم می‌گرفتند. من خودم تجربه چنین موضوعی را در سال  61 یا 62 دارم که در سیرجان چنین اتفاقی افتاد. سه نفر را می‌خواستند برای مواد مخدر در بلوار شهید عباسپور تیرباران کنند. مردم بعد از شلیک شوک شدند و بعد هم مردم ریختند و بلبشویی شد، سریع اجساد را جمع کردند و بردند. اتفاقی نیفتاد و سریع جمع شد. نظم به هم خورد و کاری نمی‌شد کرد. من این موضوع را دیده بودم و می‌توانستم از تجربه آن استفاده کنم. به نظر من می‌توانست به این شکل اجرا نشود یا اگر اجرا می‌شد تمهیدات لازم اندیشیده می‌شد. نیاز به جلسه داشت. شاید اگر به‌موقع عمل می‌کردند و اعدام زمان نمی برد این اتفاق نمی افتاد.

 شما جانشین انتظامی سیرجان هم بودید؟

من سال 85 معاون هماهنگ‌کننده انتظامی شهرستان سیرجان شدم. بعد هم، زمانی که جناب سرهنگ پوررضاقلی فرمانده انتظامی سیرجان شد، من جانشین ایشان بودم. بعد هم رفتم جانشین انتظامی بافت و بعد هم جانشین انتظامی رفسنجان شدم.

 شیرین‌ترین خاطره‌ای که در زمان خدمت‌تان دارید چیست؟

یک قتل در سیرجان رخ داد. من مدیر آگاهی سیرجان بودم. یک استاد دانشگاه به قتل رسیده بود و خانواده مقتول مدعی بودند خانواده زن مقتول این کار را انجام داده است. با توجه به اینکه به آنها مظنون بودیم ولی ما برای حفظ آبروی این خانواده به منزل آنها رفتیم و از آنها تحقیق کردیم. کشف این قتل یک سال زمان برد و ما زیر فشار هم بودیم ولی بعد از کشف مشخص شد که خانواده همسر مقتول نقشی نداشتند. من درحال ماموریت بودم که برادر‌زن مقتول زنگ زد و تشکر کرد. این موضوع یکی از بهترین خاطره‌های من است. حتی اگه فرمانده نیرو هم زنگ می‌زد برای من این‌قدر ارزش نداشت. 

 اگر زمان به عقب بازگردد باز هم پلیس می‌شوید؟

بله صددرصد. اگر آرامشی دارم ناشی از سلامت کاری است و قطعا دوباره همین راه را انتخاب می‌کردم. من در هر سیستمی با عشق کار کردم. الان وقت آرامش و استراحت من است ولی مشکلات اقتصادی باعث شده که دوباره کار هم بکنم.

 شما با توجه به جایگاهی که داشتید می‌توانستید خیلی اوضاع مالی خوبی داشته باشید ولی اوضاع اقتصادی‌تان کاملا معمولی است و هنوز باید کار کنید.

 

زندگی شخصی من پر از آرامش است. دیگران می‌گویند این خانه و ماشین و باغ را داریم ولی من پنج فرزند دارم و خیلی خیلی از بودن‌شان خوشحالم. من سه پسر دارم. از سال 80 در سیرجان هستم کسی نمی‌دانست من سه پسر دارم. قرار نبود در شهر بگویند ما پسر سرهنگ آباده‌ای هستیم.