یکشنبه, 05 خرداد 1398

هفته‌نامه شماره 559:  30 اردیبهشت 1398

این روزها اون‌هایی که دستشون به دهانشون می‌رسد بدترند

 احمدرضا تخشید
دور از فلکه‌ی شهرداری و در شلوغی کامبیز را دیدم رفتم جلو و گفتم چراسنگر را رها کردی؟ اینجا چه کار داری؟ اول من‌من کرد و سرش را به این طرف و آن طرف گرداند و آخرش هم نگاه کرد تو چشمام و گفت مرد حسابی مگر نمی‌بینی اینجا ایستادم منتظر گوشت با ارز دولتی هستم. بعد ادامه داد: حتما خودت مثل بقیه برای همین اینجایی. آن وقت اشاره کرد به صدنفری که جلوی در بسته یک قصابی تجمع کرده بودند. گفتم: من گوشت زیاد نمی‌خورم. کامبیز گفت: حتما برنج هم نمی‌خوری که چاق نشی. حتما پیاز هم نمی‌خوری که دهنت بوی بد نده. به گمانم شکمت را بستی به آب. قیمتش که زیاد نشده، امسال هم که بارون زیاد اومده و مطمئنی تحریم و این چیزها روش تاثیر نمی‌ذاره. گفتم کامبیز اول که جواب سلامم رو هم نمی‌دادی حالا هم که همه‌جانبه داری حمله می‌کنی، و دیگه داری مسخره‌ام می‌کنی، گفت تو یا جزو مرفهین بی‌دردی یا وصل به جایی هستی، وگرنه تو هم وقتی از اول صبح همه کار و بدبختی‌ات را بگذاری و بیایی برای سه کیلو گوشت بایستی توی صف مطمئنا فحش آبدار نصیب هرکه از دم دستت رد شود می‌کنی. گفتم شاید هم درست می‌گی. حالا که ایستادی توی صف خدا بخواهد ظهر دوسه سیخ کباب میخوری و اوقات تلخی صبح را جبران می‌کنی. کامبیز گفت: دلت خوشه، می بینی که این قصابی هنوز درش باز نشده صاحبش که بیاد به احتمال زیاد میگه این گوشت‌ها سهمیه‌بندی فلان اداره و ارگانه، گفتم یعنی چه؟ گفت یعنی اداره‌ها لیست میدن و واسه کارمندهاشون گوشت می‌گیرن. گفتم اداره‌ی توزیع گوشت که دیگه خوب پخش می‌کنه؟ گفت: من که از هیچی خبر ندارم. فقط امیدوارم مسئول‌هاش و توزیع‌کننده‌ها اینقد گوشت خورده باشند که نقرس گرفته باشند و نتوانند گوشت بخورند. وگرنه ایطوری که این روزها دیده‌ام اون‌هایی که دستشون به دهانشون می‌رسد بدترند، کسایی میان گوشت میگرن که کفش پاشون قیمت ده کیلو گوشته ولی باز هم حرص می‌زنن. گفتم یعنی واقعا این طوریه؟ یعنی فقیر بیچاره‌ها از این سفره پهن شده نصیبی ندارن؟ کامبیز گفت کجای کاری مرد حسابی، من میگم فقط امیدوارم خدا حواسش به آدم باشه که درگیر همچین کارایی نشه، یکی پول نفت رو می‌بره یکی اختلاس می‌کنه، حالا درسته در نهایت توی زندگی مردم تاثیر میگذاره ولی اینکه لقمه رو از دهن گرسنه دربیاری و بگذاری توی دهن خودت خیلی رذالت می‌خواد. گفتم درسته تو شرایط سخت انسانیت انسان مشخص میشه بگذریم. همیشه باهات حرف می زدم با این که بد و بیراه می‌گفتی ولی یک طورهایی آخرش روحیه‌ام شاد می‌شد ولی امروز همش داری ساز غم می‌زنی، کامبیز گفت روزگار این طور خواسته و دستی تکان داد و رفت میان جمعیت منتظر گوشت گم شد.