چهارشنبه, 27 شهریور 1398

هفته‌نامه شماره ۵۷۳:  ۲۵ شهریور ۱۳۹۸

خودزنی و خودکشی ممنوع!

 ابوذر خواجویی‌نسب
1- طاهره‌ی صفارزاده، شعری دارد به این مضمون: «آقا در شهر شما برای رسیدن آیا/ باید کسی را دید؟ باید با کسی ساخت؟ باید کسی را از پا انداخت؟» اگر هنوز به اعجازِ «لابی‌گری» در انتخابِ مدیران ورزشی پی‌نبرده‌اید، حتما به اتفاقاتِ پروسه‌ی انتخاب ریاستِ فدراسیون کشتی، نگاهی بیندازید. علیرضا دبیر، قهرمان پرآوازه‌ی المپیک در جدال با رقیبِ گمنامِ سیرجانی‌‌اش، پیروزِ انتخابات می‌شود. بلافاصله عبدالمهدی نصیرزاده، سلامتِ انتخاباتِ فدراسیون کشتی را زیر سؤال می‌برد. با وجود این، طولی نمی‌کشد که رقبا دستِ دوستی به سوی هم دراز می‌کنند و نصیرزاده با حکم دبیر، رییس سازمانِ لیگِ کشتی می‌شود. کلیدِ حل این معادله را باید در خزانه‌ی خالی فدراسیون جست‌وجو کنیم و البته وعده‌‌هایِ احتمالی نصیرزاده برای پیشبردِ بخشی از اهداف فدراسیون با استفاده از توانِ مالی سیرجانی‌ها. شاهد هم که از غیب رسید. گویا علیرضا دبیر و نصیرزاده در دیدار با مدیرعاملِ گل‌گهر، خواهانِ سرمایه‌گذاری این شرکت بزرگ صنعتی در ورزشِ کشتی شده‌اند. ملارحمان هم گفته بنا به رسالت اجتماعی‌اش حمایت ویژه‌ای از ورزش کشتی خواهد کرد. نمی‌دانم مگر سیرجان در ورزشِ کشتی چه ظرفیتی دارد که باید بخشی از رسالت‌های اجتماعی گل‌‌گهر برای توسعه این ورزش هزینه شود؟ چرا خودزنی کنیم و در رشته‌های ورزشی بدون پشتوانه و فاقدِ استعداد، سرمایه‌گذاری‌های کلان کنیم؟ فارغ از این، سیرجان به سبب درگیری و حواشی به‌وجودآمده در جریانِ برگزاری مسابقات لیگِ کشتی در سیرجان، خاطره‌ی خوشی از حضور در این مسابقات ندارد. می‌گویید نه؟ از آقای نصیرزاده بپرسید!
2- حتی مرور دوباره‌ی این خبر، لزره به تنِ آدمی می‌اندازد. «مادری 33 ساله و دختر 11 ساله‌اش هم‌زمان دست به خودکشی زدند. پدر خانواده نیز روز پس از این حادثه، سوار بر یک خودروی پراید و طی تصادف عمدی با یک تریلر، جان خود را از دست داد.» این حادثه‌ی وحشتناک در شهر نی‌ریز یعنی در 170 کیلومتریِ سیرجان رخ داده، درست بیخِ گوشِ ما. در سایه‌ی انفعالِ نهادهای دولتی و فرهنگی، آوار آسیب‌ِ معضلاتی هم‌چون اعتیاد، شیوعِ افسردگی و فقر بر قامتِ جامعه هر روز بیشتر می‌شود. در چنین وضعیتِ نگران‌کننده‌ای دغدغه‌ی برخی مسوولان، مقاومت در برابر شادی‌های دسته‌جمعی است. رواج آسیب‌های اجتماعی در شهری که روزهایش هیچ رنگی از فرهنگ ندارد و شب‌هایش خالی از هرگونه اتفاق هنری است، اتفاق چندان عجیبی نیست. آدمیزاد هم به نان احتیاج دارد، هم به موسیقی، هم به آب احتیاج دارد و هم به سینما و تئاتر. بگذاریم شهر لبخند بزند.
3- انتهای این هفته به روز خبرنگار پیوند خورده است. در زمانه‌ی گرانی کاغذ و هزار کوفت و زهرمار دیگر که بر ادامه‌ی حیاتِ مطبوعات و حرفه‌ی روزنامه‌نگاری سایه انداخته است، تبریکِ این روز به جماعتِ همیشه مظلومِ خبرنگار، کم از فحش دادن نیست. این روزها درد بزرگِ حرفه‌ی خبرنگاری، انقباض اطلاع‌رسانی و علاقه‌ی مدیران به اطلاع‌رسانیِ باب‌میل است. در واقع آنها خبرنگاران را عناصری منفعل می‌خواهند. البته کاش مشکل به همین‌جا ختم می شد و مظلومیت بزرگ‌تر پدید نمی‌آمد؛ همیشه دیواری کوتاه‌تر از خبرنگاران پیدا نمی‌شود. هر اتفاقی که در جامعه می‌افتد، بهترین راه فرار از مسئولیت برای مدیران این است که؛ سرِ خبرنگاران را قربانیِ شکستنِ کاسه‌کوزه‌ها کنند.