سه شنبه, 04 مهر 1396

هفته‌نامه شماره 484: 03 مهر 1396

گامی برای پر کردن شکاف‌ها
- رضامسلمی‌زاده
1- چند روز پیش صحبت از خاطره‌ی اولین کتاب شد و من یاد «مرغ با فکر» افتادم. داستانی کودکانه که پای من را به جهان کتاب گشود و زندگی‌ام را به کتا‌بخواره‌گی مبتلا کرد و هنوز بسی کتاب هست که آرزوی خواندنش به دلم مانده و مترصد فرصتی هستم تا کتاب‌هایی را که دلم می‌خواهد بخوانم. کتاب «مرغ با فکر» را دفتر نشر فرهنگ اسلامی خیلی سال‌ها پیش منتشر کرده است. خیلی  پیش‌تر از آنکه کمک‌های دولتی و شبه‌دولتی با هدف گسترش آموزه‌های مذهبی به این حوزه سرازیر شود و ارزش‌های تجاری هدف را تحریف کنند و پای کتاب‌سازان فرصت‌طلب را به این وادی‌ها بکشاند و آشفته‌بازاری فراهم آورد که دست و دل آدم را خرید کتاب برای فرزندانش بلرزاند.
موسسه معراج اندیشه که جشن سالیانه‌اش اخیرا به پایان رسیده است، همین کتابخوانی را وجهه همت ساخته و به نظرم موثرترین گام را برمی‌دارد. و اگر موفق شود نهال شوق را در دل تعدادی هرچند اندک و محدود از کودکان این سرزمین بکارد، کافی است و به همین صفت می‌توان از کاستی‌هایش چشم پوشید. متاسفانه امسال انتشاراتی‌ها متاثر از استقبال کم‌رمق ما سیرجانی‌ها در سال پیش چندان که باید و شاید حضور در خور توجهی نداشتند. در عوض اما اشتها و اشتیاق اهالی سیرجان به کتاب چنان بود که در روزهای آخر نمایشگاه نسخه‌یی از بسیاری کتاب‌ها موجود نبود.
2- معراج اندیشه پرخیر و برکت‌ترین نهاد فرهنگی شهر در سال‌های اخیر است که بخشی از بار مسئولیت اجتماعی«گل‌گهر هنرناشناس» و «بیگانه با فرهنگ» را یک‌تنه به دوش می‌کشد. هر چند این عمل رافع مسئولیت دیگران نیست و ما همچنان در زمینه کارهای فرهنگی و هنری در زمره‌ی جوامع محروم و عقب افتاده به حساب می‌آییم.
برتراند راسل فیلسوف انگلیسی به پرسشی که از او پرسیده می‌شود، پاسخی قابل تامل می‌دهد؛ از او پرسیده می‌شود: «اگر آیندگان این ویدیو را پیدا کنند، فکر می‌کنید ارزشمند‌ترین پیامی که می‌توانید به آنها بدهید، چیست؟» راسل در پاسخ به دو نکته در پاسخ اشاره می‌کند، یک نکته فکری و دیگری اخلاقی است؛ «پیام فکری که مایلم بدهم، این است که؛ وقتی موضوعی را بررسی می‌کنید، یا توجه شما به فلسفه‌ای جلب می‌شود، تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که واقعیت ها و حقایق در این فلسفه‌ها چیست؟
هیچ‌وقت به خودتان اجازه ندهید که آنچه را دوست دارید حقیقت داشته باشد یا آنچه را که فکر می‌کنید حقیقت بودنش برای بشر مفید است، شمارا منحرف کند. فقط و تنها به اینکه واقعیت‌ها چه هستند فکر کنید... اما مسئله اخلاقی که مایلم به آن اشاره کنم، بسیار ساده است: عشق ورزیدن خردمندانه و تنفر ورزیدن ابلهانه است.
در دنیایی که ما هر روز بیشتر و بیشتر به هم نزدیک می‌شویم، باید بیاموزیم که یکدیگر را تحمل کنیم. باید بیاموزیم تا با این واقعیت که دیگران ممکن است حرف‌هایی بزنند که به مزاج ما خوش نیاید باید کنار بیاییم. ما تنها می‌توانیم در این صورت با هم زندگی کنیم.
اگر قرار باشد با یکدیگر زندگی کنیم، نه اینکه با یکدیگر بمیریم؛ آموختن این نوع بزرگ‌منشی و تحمل یکدیگر برای تداوم حیات بشر روی این کره مطلقا ضروری است».
این فقره اگرچه طولانی است اما بصیرتی در آن نهفته است که نیاز شدید و جدی اوضاع کنونی ماست. جامعه‌ی شقه‌شقه شده‌ی ایرانی که در ان هر کسی فقط آنچه را که خود قبول دارد می‌پسندد و به نفی و انهدام غیرخود حکم می‌دهد، برای آینده خویش ناچار از تمرین تحمل و مداراست. قدم زدن در غرفه‌های نمایشگاه معراج اندیشه نشان می‌داد که این نمایشگاه گامی هرچند کوچک اما عملی در راستای سفارش حکیم معاصر انگلیسی است. با اندکی تسامح می‌توانستی گفت که «متاع کفر و دین» کنار هم عرضه می‌شود و غرفه‌یی هم «بی‌مشتری نیست».
3- این جامعه‌ی متکثر کم مدارا درد دیگرش کمبود شادی است. این را دیگر همگان می‌دانند و از همین روست که روحانیانی که تصویر کلاسیک ما از ایشان گریاندن مردمان است، در غرفه‌اش آموزه‌های دینی را در زرورق خنده و بازی عرضه می‌کردند و قس علی‌هذا! وقتی که شادی اولویت می‌یابد، عرصه برای حرف‌های جدی تنگ می‌شود. و از این روست که سالن کتابخانه و «دیدار آشنا» و غرفه نقاشی در هیاهوی مردمان در جستجوی شادی مهجور می‌افتند.