چاپ

گزارش پاسارگاد از وضعیت خانواده‌ای که صلاحیت نگهداری فرزندانش را ندارد

نجات بچه‌ها از فقر خانواده

 زهرا خواجویی‌نژاد

شاید خودشان هم فکر نمی‌کردند زلزله بم چنین بلایی سرشان بیاورد. زلزله که می‌شود زن و مرد تمام خانواده و اقوام‌شان را از دست می‌دهند، زندگی در یک روستا و تنها بودن وجه اشتراک‌شان می‌شود برای ازدواج. چند سالی بعد از ازدواج به سیرجان می‌آیند تا شاید فرجی شود اما نمی‌افتد آن اتفاقی که فکرش را می‌کردند. حالا با چهار بچه قد و نیم قد در خرابه‌ای وسط آباده زندگی می‌کنند.

 داستان زندگی یک زن با چهار بچه قد و نیم قد

حوالی ظهر به خانه‌شان می‌رسیم. خانه که نه آلونک قدیمی و زهوار دررفته‌ای است بدون دستشویی، حمام و حتی آب. اینجا روزگاری حمام قدیمی آباده بوده است و حالا به خانه‌ای متروکه تبدیل شده است. با اینکه خانه در دارد اما دیوار ریخته شده آن نقش حفاظتی در را کم کرده است. از در که وارد می‌شوی یک ساختمان مخروبه‌ای وجود دارد و حیاطی خاکی که  بعضی جاهای آن هنوز ردی از موزاییک‌های قدیمی دیده می‌شود. چند درخت که در حال خشک شدن هستند. یک حوض کوچک بدون آب و دو اتاق سیاه و دوده گرفته. دم در یکی از اتاق‌ها یک چادر رنگی زنانه مندرس وصل شده است، چادر را که کنار می‌زنم یک زن روی یک زیرانداز نشسته‌ و کنارش یک کودک چندماهه روی زمین خوابیده است. یک اتاق کوچک با یک عالم خرت و پرت. همه آنها، هر پنج نفرشان، همان‌جا می‌خوابند. دور تا دور اتاق پر از آشغال و لباس کهنه است. «فاطمه» مادر خانواده است. سلام می‌کنم، فاطمه سرش را با اکراه بالا می‌آورد و جواب می‌دهد. وقتی می‌گوید متولد 70 است شوکه می‌شوم. فاطمه 27 ساله قیافه‌اش مانند یک زن 40 ساله است.  خیلی آهسته و شمرده حرف می‌زند، انگار صدایش از ته چاه می‌آید. بچه نرماشیر بم است. 

چه مدت است اینجا زندگی می‌کنی؟ «9 روزه اینجا اومدیم. نداشتیم پول اجاره رو بدیم از سر نداری اینجا اومدیم.» شوهر هم داری؟«شوهر دارم اما یه شوهر درست حسابی باشه نه، شوهرم اصلا خونه نیست دو سه روزی یه بار میاد. خیلی اوقات هم نیست.» شوهرت معتاد است؛ «‌بله. بدبخت تموم خونوادش تو زلزله زیر آوار رفتند، مریض است.» اینجا را چطوری پیدا کردی؟ «‌قبلا تو همین آباده زندگی می‌کردیم اینجا رو دیده بودم» خرجت را چطوری در می‌آوری؟ «‌اگه داشتم می‌خورم. نداشتم، نمی‌خورم.» بچه بزرگش یک دختر 10 ساله است، بعدی یک پسر 8 ساله، بعدی یک پسر 6 ساله و آخری هم یک دختر 5-6 ماهه. خیلی بی‌حوصله است احساس می‌کنم اعتیاد دارد اما وقتی می‌پرسم نهیب می‌زند؛«نه معتاد نیستم» کودک 6 ماهه کنارش روی زمین بی‌حرکت خوابیده است و گهگاهی پستونکی که مدام روی زمین می‌افتد را توی دهانش می‌کند. کودک آنقدر لاغر است که فکر می‌کنی دو سه ماهه است. چقدر بچه‌ات لاغر است؟«خودم که شیر ندارم بهش بدم، یه مدت شیرخشک می دادم دیدم شیرخشکا گرونه دیگه ندادم» پس به بچه چی می‌دهی؟«نشاسته‌ حل می‌کنم بهش می‌دم». مریض نمی‌شود؟ «نه بهش می‌سازه.» پسر 6 ساله‌اش هم تو اتاق مدام می‌چرخد و هر چه مادر می‌گوید با او هم‌کلام می‌شود. دو بچه دیگرت کجا هستند؛ «اینجا یه کبابی هست می‌رن سیخ‌های کباب را می‌شورن و پولی که میارن خرج می‌کنیم.» یوسف 6 ساله تو حرف مادرش می‌پرد و می‌گوید؛ «برادرم تو کبابی کار می‌‌کنه و خواهرم تو ساندویچ‌فروشی.» حلما نام دختر 6 ماهه است. کودکی که نه شیر برای خوردن دارد و نه پوشک. وقتی برای کودک شکلک در می‌آورم فقط نگاه می‌کند و هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهد بی‌رمق‌تر از آن است که گریه کند یا بخندد.

 شوهرت نیست و اینجا در و حفاظ ندارد شب‌ها کسی اذیت‌تان نمی‌کند؟ «نه. وقتی خود آدم نخواهد کسی جرات نمی‌کند طرفت بیاد.» اینجا حمام و دستشویی نداری؟« نه» خودت و بچه‌هایت چیکار می‌کنید؛ «حموم که کم میریم و دستشویی هم همین جا، شاید چند روز دیگر از اینجا برم». می‌گوید خیلی از این شرایط خسته شده است؛«کاش فقط خدا به من مرگ می‌داد».

 صاحب‌خانه بخاطر ندادن اجاره بیرون‌مان کرد

روز بعد که  برای گرفتن عکس می‌رویم، پدر خانواده هم آمده است، او خودش را حمید معرفی می‌کند و می‌گوید شغلش کارگری است؛ «حقیقتش ما خونه کرایه‌ای داشتیم، صاب‌خونه 3 میلیون و 800 هزار تومان از من گرفته که دو میلیونش بابت رهن و یک میلیون و 800 هزار تومن بابت اجاره‌ی7 ماه پرداخت کردم. چون نمی‌تونستم اجاره بدم ما را بیرون کرد.» او برای اینکه همه چیز را عادی جلوه دهد می‌گوید؛ « خدا رو شکر همه چی داریم. ما بچه بم و نرماشیر هستیم، فصل خرماچینی که شروع شه می‌ریم بم، و دوباره فصل خرماچینی که تموم میشه برمی‌گردیم سیرجون.» او دوباره تاکید می‌کند؛ «‌صبح فردا از اینجا می‌ریم و منتظریم صابخونه پول‌مون بده» کجا کار می‌کنی؟ «کارگر سر میدونم. گاهی کار هست گاهی نیست». 

پسر بزرگ که اسمش بنیامین است حدود 8 سال دارد و کنارش ایستاده است و هر سؤالی می‌کنیم او هم جواب می‌دهد. خانمتان مریض است؟ بنیامین سریع می‌گوید«مادرم سرش درد می‌کند، یه چی تو سرش است» پدر هم حرف پسر را تایید می‌کند و می‌گوید؛ «ما نرماشیر خونه داریم.» چرا همان‌جا نمی‌مانید؟ «چون اونجا کار نیست.» او به صاحب‌خانه بدوبیراه می‌گوید؛ «بی‌شرف بخاطر پول ما را بیرون کرد، گفته تا پول اجاره‌خونه رو ندیم وسایل‌مون رو نمی‌ده. به خدا اگر یکی از وسایل من گم شه می‌رم از دستش شاکی می‌شم. پول پیش ما را نمی‌ده که یک جای دیگه‌ای اجاره ‌کنیم. بهانه‌اش این است که می‌گه ندارم پول پیش را بدم.» متولد سال 60 است و موی سفیدش را حاصل ارثیه و رنج زندگی می‌داند. وقتی کار گیرتان نیاید خرج اعتیاد و بچه‌ها را چطوری تامین می‌کنید؛«دیگه هیچی کاری نمی‌شه کرد» همسایه‌ها می‌گفتند بچه‌ها را به گدایی می‌فرستید؛«نه اصلا».

 با حکم دادستانی بچه‌ها را می‌گیریم

رییس اورژانس اجتماعی با بیان اینکه این خانواده را از قبل می‌شناسیم، می‌گوید: «ما این خانواده را از قبل می‌شناختیم و اکنون که دوباره مردم به ما اطلاع دادند از طریق دستور دادستان می‌رویم و بچه‌ها را از آن‌ها می‌گیریم.» به گفته‌ی روح‌الامینی؛«با توجه به اینکه چنین مواردی همراه با تنش است حتما باید دستور دادستان باشد چون معمولا خانواده مقاومت می‌کند مخصوصا مادر بچه‌ها اصلا حاضر نیست بچه‌ها را بدهد، خود بچه‌ها هم مقاومت می‌کنند مخصوصا دختر بزرگ‌شان.» او با بیان اینکه  اورژانس اجتماعی این موارد را از طریق گزارش‌های مردمی شناسایی می‌کند، می‌گوید؛«سال پیش در یک خرابه شبیه همین جا در همان آباده زندگی می‌کردند. با دستور دادستانی خانه‌ای اجاره کردند که شرایط خوبی داشت  و مرد هم اجاره خانه را پرداخت می‌کرد و مدام نظارت داشتیم تا اینکه دوباره متوجه شدیم از آنجا بیرون و به این خانه متروکه آمده‌اند.» او در جواب این سؤال چرا همان سال گذشته بچه‌ها را جدا نکردید، می‌گوید: «براساس قانون همیشه اولویت نگهداری با والدین است و ما به آن‌ها فرصت دادیم و قرار بود شرایط تغییر کند اما چون دوباره همان اتفاق افتاده مجبوریم بچه‌ها را جدا کنیم و به خوابگاه‌های بهزیستی بسپاریم». از نظر روح‌الامینی ماندن بچه‌ها در چنین خانواده‌ای آسیب‌های زیادی را به همراه دارد؛«فروش کودک، اعتیاد، کودک‌آزاری، و...».

به نظر می‌آید چهار کودک این خانواده قربانیان اصلی فقر و اعتیاد هستند وحتی اگر به مراکز بهزیستی سپرده شوند باز هم فقدان خانواده  می‌تواند آسیب‌های زیادی به بچه‌ها وارد کند اما هرچه باشد شاید بهتر از زندگی در یک خرابه بدون غذا و لباس باشد.