پنج شنبه, 22 آذر 1397

هفته‌نامه شماره 540:  19 آذر 1397

بازنشستگان از دغدغه این روزهای‌شان می‌گویند

دردِ بی‌مهری فرزندان

 نجمه محمودآبادی

دم‌ غروب است. پارک شلوغ و پر از جنب‌وجوش است. پیرمردهای بازنشسته، هر روز عصر وقت‌شان را در این پارک می‌کُشند تا به قول خودشان «روزی را شب کنند». نشسته‌اند دور هم و دارند غصه‌ی یکی از رفقای‌شان را می‌خورند. همه از نبود دوست‌شان متاثرند. حاج‌حسین سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دهد و با دست راستش پشت دست چپش می‌زند و از روزگاری که شرم و حیا ندارد، می‌نالد. من از ماجرا بی‌خبرم و خود حاج‌حسین داستان دوست غایب‌شان را تعریف می‌کند: «خونه‌ش همین حوالیه. با زنش، دوتایی زندگی می‌کردن. پسراش خرج‌شونو می‌دادن. تا روزی که زنش سکته کرد و زمین‌گیر شد». حالا حاج‌حسین صدایش را می‌آورد پایین و یواش می‌گوید: «معذرت می‌خوام، بی‌اختیاری پیدا کرده بود و...». حاج‌حسین ساکت می‌ماند و فکر می‌کند، بعد ادامه می‌دهد: «بچه‌ها مادرشون‌رو یه ماه نگه داشتند و بعد بردند و گذاشتند خانه‌ی سالمندان. پیرمرد تنها ماند. زورش به بچه‌ها نرسید که زنش را نبرند خانه‌ی سالمندان. حالا به خودش گفتند باید بیایی با ما زندگی کنی و خونه‌شو گذاشتند برای فروش». حاج‌حسین دستش را بالا می‌آورد و راهی که به سمت خانه‌ی دوستش می‌رود، نشان می‌دهد: «خونه‌ش توی اون خیابونه. پیرمرد تنها دلخوشیش به این بود بیاد پارک و با ما محفل کنه. همین دلخوشی رو هم ازش گرفتن. خانم این کار درسته؟ که سر پیری و آدمو از این خونه به اون خونه پاس بدن؟»

بقیه پیرمردها به صحبت‌های حاج‌حسین گوش می‌کنند و هر کسی نظر خودش را می‌دهد. از زندگی و مشکلات رفیق غایب‌شان صحبت‌ها می‌رسد به این موضوع که نباید پیش از مردن و در زنده‌ای اموال و خونه و زندگی را به نام بچه‌ها زد. مش‌اصغر تازه سر درد و دلش باز شده: «بچه‌ها سیرمونی ندارن. هرچی می‌دیم‌شون کمه. بازم می‌خوان. می‌خوان یه شبه ره صد ساله رو برن. هی سرزنش می‌کنند که چرا پول نداری؟ چرا خونه‌تو نمی‌فروشی آپارتمان بخری؟ چرا کارمندی باید می‌رفتی بازار و کاسب می‌شدی. خب خونه‌ات آباد بچه چرا خودت بلند نمی‌شی نمی‌ری کاسبی کنی؟» پیرمردهای دیگر به صحبت‌های مش‌اصغر لبخند تلخی می‌زنند و همهمه در می‌گیرد و دو تا دوتا با هم بحث می‌کنند. 

حاج‌حسین دوباره به حرف می‌آید: «خودمون بد تربیت کردیم. هرچی خواستن گفتیم چشم. اون موقع بچه بودن درخواست‌هاشون کم بود و ارزون. حالا بزرگ شدن خواسته‌هاشون مثل خودشون بزرگ شدن. قبلا با یه ماشین پلاستیکی خوشحال می‌شدن الان ماشین واقعی می‌خوان. نداریم هم سرشون نمی‌شه».

پیرمردها همه بازنشسته هستند. پیراهن و شلوار تمیز و اتوکشیده به تن دارند. موهای سفیدشان را به دقت شانه زده‌اند. در میان‌شان فقط آممدجعفر بازنشسته‌ی اداره‌جات نیست. آممدجعفر  کشاورز بوده و حالا همه‌ی باغ‌های پسته‌اش را فروخته و برای چهار پسرش خانه و ماشین خریده است و تنها خانه‌ی مسکونی‌اش برایش باقی مانده است: «بچه‌هام خیلی خوبن. پول می‌ریزند به حسابم. فراموشی هم توی کارشون نیست. ماهی دومیلیون. بسه برای من و زنم. اگر خدای ناکرده عملی پیش بیاد یا مثلا مسافرتی، جدا پول می‌دن بهمون».

مش‌اصغر از او می‌پرسد: «الان از این وضع راضی هستی؟» آممدجعفر دست‌هایش را به نشانه‌ی شکر خدا بالا می‌برد. مش اکبر دوباره به حرف می‌آید: «بهتر نبود باغا را نمی‌فروختی و از درآمدشون واسه بچه‌ها خونه می‌خریدی؟ الان به جای اینکه چشمت تو دنبال دست اونا باشه برعکس می‌شد؟»

نگاه آممدجعفر پر از غم می‌شود، جواب می‌دهد: «بچه‌ها اصرار کردند که بدون خونه نمی‌شه زن گرفت. مادرشون هم از اونا پشتیبانی کرد. الان هم دیگه فکر کردن به گذشته اشتباهه».

جمع کم‌کم از هم می‌پاشد. دل همه‌شان پر از حرف است اما انگار دل‌شان نمی‌خواهد در حضور هم سر درددل‌شان باز شود. حاج‌رحیم و حاج‌ضیا هر دو بازنشسته‌ی گل‌گهر هستند و با هم رفیق و صمیمی. می‌خواهند در پارک، پیاده‌روی کنند. من هم همراه‌شان می‌شوم. حاج‌رحیم حرف می‌زند: «نمی‌دونم چرا اینقد بین ما پدر و مادرها و بچه‌ها فاصله افتاده؟ بچه‌ها اصلا حرف ما را نمی‌فهمن. ما هم حرف اونا را نمی‌فهمیم. همش از دست ما عصبانین. همش دلشون می‌خواد ما حرف نزنیم. نصیحت نکنیم.» حاج‌رحیم لبخند تلخی می‌زند: «همین که می‌خوام دهنم رو باز کنم. بچه‌هام بهم می‌گن بابا تو رو خدا بذار یه دقیقه آسایش داشته باشیم». 

حاج‌رحیم نگران و غمگین است: «دخترم ازدواج نکرد. همه‌ی خواستگاراشو به بهانه‌های الکی رد کرد. حالا هم خیلی پشیمونه و اون موقع‌ها خیلی مغرور بود. از همه ایراد می‌گرفت. خلاصه الان 38 سالشه. از دست زخم زبون مردم گذاشته رفته تهرون داره زندگی می‌کنه. اولش فکر می‌کردیم می‌خواد بره پیش خاله‌اش که تنها تهرون زندگی می‌کنه. بعد فهمیدیم رفته خونه کرایه کرده». حاج‌رحیم دلواپس دخترش است. می‌ترسد که اتفاقی برایش بیفتد: «تک و تنها، توی شهر غریب... چی بگم؟ » 

حاج‌رحیم که ساکت می‌شود، حاج‌ ضیا شروع می‌کند: «من دو تا پسر دارم. خانم آدمی که دختر نداشته باشه بی‌کس و کاره. به خدا این پسرها یه سری به من و مادرشون نمی‌زنند. فقط هر وقت پول لازم داشته باشند زنگ می‌زنند. زناشون هم که اصلا خونه ما نمیان. به خاطر اینکه بچه‌هاشون تشویق بشن بیان خونه‌مون بهشون نفری یک ایران چک 50 تومنی می‌دم. پسرا اگر بیان، تنها میان. میان دو ساعت خونه ما می‌خوابن و بلند می‌شن می‌رن. زنم دلش خوشه که بچه‌ها دوساعت اونجا بودن». 

پیرمردها سرعت قدم زدن‌های‌شان را بالا می‌بردند و من می‌روم سراغ سه نفر که روی یک نیمکت نشسته‌اند و پسته می‌خورند. احمدآقا تعارف می‌کند: «تتمه پسته‌های پارساله، بفرما». من دانه‌ای پسته برمی‌دارم. گفت‌وگوی‌شان درباره گرانی‌هاست و این‌که دخل‌شان به خرج‌شان نمی‌رسد. احمدآقا می‌گوید: «دو تا دختر دارم و یه پسر. دخترام عروس شدن. پسرم هم دوماد شده اما نتونست با این گرونی‌ها خونه کرایه کنه. حالا با زنش توی اتاق خودش زندگی می‌کنند. ما خوشحالیم که دارن با ما زندگی می‌کنند اما خودشون خیلی ناراحتن. دخترا بهم گفتن بابا خونه رو بفروش باهاش یه خونه‌ی دو طبقه بخر تا امید خونه جدا داشته باشه». یکی از پیرمردها می‌پرسد: «می‌فروشی؟» احمدآقا سریع جواب می‌دهد: «نه. من و مادرش پامون لب گوره. چند وقت صبر کنه خودش می‌شه صاحب خونه. اینجا بهترین محله‌ی سیرجونه. بفروشم کجا برم. » 

کربلایی‌علی ساکت است. بعد که به حرف می‌آید دردش با درد دیگران مشترک است. او هم از بچه‌ها می‌نالد: «حقوق من ماهی یک میلیون و دویست هزار تومنه. زنم هم بازنشسته است. اونم ماهی دو میلیون حقوق می‌گیره. سه تا بچه دارم که سه تاشون دانشجو هستند. از من انتظار دارند پول خلقت کنم. توقعات‌شون تمومی نداره. انگار من بانکم. انگار پولام توی بالشت زیر سرمه اما به اونا نمی‌دم. پسر کوچیکم ازم ماشین می‌خواد. می‌گه همه‌ی رفیقام ماشین دارن. اون یکی هنوز پاش نرسیده توی دانشگاه تلفن کرده بیاین برام برین خواستگاری. خدایا توبه، توبه» 

روی یکی از نیمکت‌های نزدیک به وسایل بازی پارک طیبه خانم چادر مشکی پوشیده و تسبیحی در دستش است. معلم بازنشسته است: «ماهی یک میلیون و پونصد هزار تومن می‌گیرم. پسرم توی یکی از شرکت‌های پیمانکاری گل‌گهر کار می‌کنه و حدود یک و دویست هزار تومن دستمزدشه. کارت حقوقی منو گرفته و پس نمی‌ده. می‌گه حقوق خودم کافی نیست. از صبح تا عصر سر کاره همین که از سر کار بر می‌گرده یه دوش می‌گیره و می‌ره پی رفیق‌بازی. اگر هم بهش زنگ بزنم وقتی میاد خونه، خونه رو میذاره روی سرش »

چشمان طیبه خانم پر از اشک است: «تا وقتی شوهرم زنده بود، از باباش حساب می‌برد از روزی که باباش مرد من یه روز خوش ندیدم. اصلا یه هزار تومن برای خونه خرج نمی‌کنه. به خدا بعضی وقت‌ها رفتم از توی سبد نون خشکه‌ای نون برداشتم زدم توی آب، خوردم. دخترای بدبختم یه چیزایی برام می‌خرند و میارن، همش به شوهرم می‌گم بیا منم با خودت ببر تا از این زندگی راحت بشم». پارک شلوغ است. پر از بچه‌هایی که با شادمانی می‌خندند و بازی می‌کنند و پدر و مادرهایی که وقتی بچه‌ها زمین می‌خورند هراسان به طرف‌شان می‌دوند. کودک را بلند می‌کنند و در آغوش می‌کشند و وعده‌ی هزار جور اسباب‌بازی می‌دهند تا گریه‌ی کودک تمام شود.

 سیستم بازنشستگی در کشورهای مختلف متفاوت است و به همین دلیل زندگی سالمندان در هر کشوری تفاوت زیادی با دیگر کشورها دارد. روزنامه گاردین در مقاله‌ای در مورد برترین سیستم‌های بازنشستگی در دنیا گفته است؛ کشورهای استرالیا،آلمان و ژاپن بهترین شرایط را برای بازنشستگان دارند. موضوعی که در کشور ما کمتر به آن توجه شده است و بازنشستگان باید در دوران پیری به فکر تامین مایحتاج اولیه خود باشند. پنج‌شنبه این هفته روز تکریم بازنشستگان است بیاییم برای یک بار هم که شده این بازنشستگان دل‌شکسته را تکریم کنیم و بدانیم این شتری است که در خانه‌ی همه‌ما می‌خوابد.