جمعه, 25 آبان 1397

هفته‌نامه شماره 536:  21 آبان 1397

گزارشی از زندگی دختری که از بدو تولد نابیناست

چشم‌هایش

 نجمه محمودآبادی

دو ستاره‌ی چشمان فاطمه خاموشند و او از نعمت دیدن زیبایی‌های این دنیا بی‌بهره است. فاطمه اما باهوش و بااستعداد است. اگر چه چشمانش نابیناست اما این نابینایی سدی نشد بر موفقیت‌های او. فاطمه دانشجوی کارشناسی ارشد رشته عمران دانشگاه باهنر کرمان است. او موفق، باانگیزه و پرتلاش است. 

فاطمه بیابانی متولد مرداد سال 71 است. پدرش معلم بازنشسته‌ی آموزش‌و‌پرورش است و مادرش خانه‌دار. او دو برادر و یک خواهر دارد و خودش آخرین فرزند خانواده است. مادرفاطمه زمانی که او را سه ماهه باردار بود، در یک تصادف ضربه‌ای به شکمش وارد می‌شود و سبب پارگی شبکه چشم فاطمه می‌شود و او بینایی‌اش را از دست می‌دهد. پدر و مادر فاطمه که ساکن پاریز بوده‌اند، او را برای تحصیل به سیرجان می‌آورند. فاطمه 6 ساله فقط یک ماه به کلاس آمادگی می‌رود. بعد معلم به پدرش می‌گوید دخترتان امتحانش را پس داده است و نیاز به آمادگی ندارد، می‌تواند به کلاس اول برود. این می‌شود که فاطمه 5 ساله در مدرسه نابینایان سیرجان دوران دبستان را می‌گذراند: «در امتحان مدرسه نمونه دولتی نفر دوم در سطح شهرستان شدم. معلمی داشتم به نام خانم ایران‌نژاد که معلم ریاضی بود. تاثیر به‌سزایی داشت در علاقه‌مندی من به رشته‌ی ریاضی. من از همون زمان تصمیم گرفتم برم رشته ریاضی». 

فاطمه در دوره راهنمایی در دروس ریاضی و علوم مقام‌هایی در سطح شهر کسب می‌کند. و در آزمون مدرسه نمونه دولتی دبیرستان شرکت می‌کند و قبول می‌شود. در مدرسه همه‌ی معلم‌ها با تصمیم فاطمه مخالفند اما فاطمه اصلا به این مخالفت‌ها توجه نمی‌کند: «یه معلم فیزیک داشتم سرکار خانم رجایی. خانم رجایی خیلی از من حمایت کرد. یک جورایی جلوی همه همکارانش ایستاد و از تصمیم من حمایت کرد تا من برم رشته ریاضی».  وقتی فاطمه رشته ریاضی را شروع می‌کند درس‌هایی که او را ازشان می‌ترساندند مثل حسابان و هندسه را با نمره 20 پاس می‌کند و دیفرانسیل را با نمره 18 و می‌تواند با موفقیت دیپلم بگیرد. بعد از یک سال استراحت امتحان کنکور می‌دهد و رتبه کنکور فاطمه 3000 می‌شود. در سیرجان در مراسمی که از رتبه‌های برتر قدردانی می‌شود از فاطمه هم دعوت می‌کنند تا در مراسم حضور پیدا کند. در مراسم از فاطمه می‌پرسند که به چه امکاناتی احتیاج دارد: «من به کسی احتیاج داشتم که هم رشته خودم باشد و دروس دانشگاه را برایم ضبط کند. رشته عمران کار آزمایشگاهی زیاد دارد. یکی را می‌خواستم که توی آزمایشگاه‌ها همراهم بیاید و آزمایش‌ها را به طور عملی و ملموس به من نشان بدهد.» فاطمه درخواست‌هایش را می‌گوید و شهباز حسن‌پور نماینده مجلس هم که در آن جلسه حضور داشت، قول مساعد می‌دهد که به درخواست‌های فاطمه ترتیب اثر دهد. بعد از چند روز به فاطمه می‌گویند که در فرمانداری سیرجان جلسه‌ای تشکیل شده است و محمدباقر رهنما رییس سابق دانشگاه صنعتی سیرجان آنجا قول داده که همه جوره از تو حمایت کند. فاطمه قبل از اینکه رشته‌ی عمران را انتخاب کند هدفش این بود که مکانیک بخواند: «از کارگاه جوشکاری ترسیدم برای همین تصمیم گرفتم رشته عمران بخونم». وقتی فاطمه به دانشگاه صنعتی می‌رود، رهنما قولی را که داده بود زیر پا می‌گذارد و به پدر فاطمه که برای گرفتن خوابگاه به نزد او رفته بود می‌گوید نماینده شهر و فرماندار اگر دل‌شون برای دختر شما سوخته خودشان بروند هتل کهکشان را برایش بگیرند، ما خوابگاه نداریم. در مورد ضبط کتاب‌ها هم با فاطمه همکاری نشد. اگر دانشجویی در راه رضای خدا پیدا می‌شد و کتابی را برای فاطمه ضبط می‌کرد فاطمه می‌توانست آن کتاب را بخواند، اگر پیدا نمی شد فاطمه خیلی ضرر می‌کرد.  دوران لیسانس فاطمه بدترین دوران زندگی اوست. فاطمه از همان اول استادی داشت که به او می‌گفت تو چرا آمدی این رشته؟ می‌گفت برو انصراف بده، امثال تو فقط باید بروند رشته ادبیات. برعکس این استاد، فاطمه استادی داشت به نام مهندس نوربخش که خیلی از او حمایت کرد: «می‌گفت به نظر من کار تو قابل تحسین است. من بهت افتخار می‌کنم و بهت کمک می‌کنم». 

فاطمه در طول تحصیلش به استاد نامهربان دیگری هم می‌رسد: «یکی از اساتید تصمیم گرفت درس این استاد را برایم ضبط کند و استادم به او توهین بدی می‌کرد و ایشان ناراحت شدند. من هم به توهین استادم واکنش نشان دادم و استاد با من لج کرد. درس تحلیل سازه برای رشته عمران درس مهمی است و پیش‌نیاز خیلی از دروس دیگر است و دانشجوی عمران اگر این درس را چهار بار متوالی بیفتد راحت 11 ترم طول می‌کشد تا فارغ‌التحصیل شود». استاد 4 ترم فاطمه را از این درس انداخت و باعث شد فاطمه 11 ترمه شود.  از ترم پنجم دوست صمیمی استاد مدیر بخش شد و به فاطمه می‌گفت مدرک تحصیلی تو باعث بی‌آبرویی دانشگاه ماست. او به فاطمه می‌گفت من خنده‌ام می‌گیرد یک نابینا مهندس عمران است. می‌گفت من به تو نمره بدم که فردا همه به من بخندند. می‌گفت خنده‌ام می‌گیرد که تو بتوانی فولاد یاد بگیری. می‌گفت بچه‌های سالم من این درس‌ها را به زور پاس می‌کنند اون وقت تو چطور 13 یا 14 می‌گیری؟ وقتی فاطمه در حال گذراندن ترم‌های آخر بود به فاطمه می‌گوید تو الان رسیدی به آخر کار حالا من و همکارام هم می‌دونیم چکار کنیم نمی‌گذاریم تو فارغ‌التحصیل بشی. می‌گفت در شان رشته عمران نیست که یک نابینا در آن پا بگذارد. وقتی فاطمه مدرک تحصیلی‌اش را می‌گیرد این مدیر سابق بخش به او می‌گوید علی‌رغم تمام مقابله‌های ما، تو متاسفانه مدرکت را گرفتی. او همیشه با تحقیر و توهین با فاطمه برخورد می‌کرد. حتی سر درس خودش که پروژه‌ی راه بود نگذاشت فاطمه روی آن درس کار کند: «به من گفت تو آدمی هستی که باید بهت ترحم بشه وقتی همه‌ی درس‌هایت را پاس کردی بیا من از پروژه راه یه 10 بهت می‌دم برو».

در تمام طول تحصیل عذاب‌آور فاطمه اما دو نفر برایش از مهربانی سنگ تمام گذاشتند: «می‌خوام از دو نفر خیلی تشکر کنم. اول از دوستم خانم پونه خواجویی‌نژاد که واقعا خیلی گذشت کرد تا من بتونم مدرکم را بگیرم. پونه همکلاسی من بود و هر درسی که من و خودش با هم داشتیم، حتی وقتی برای امتحان یه نصف روز وقت داشتیم می‌اومد منو می‌برند خونشون تا ساعت 12 و 1 شب برای من وقت میذاشت و شکل‌های سخت را برای من توضیح می‌داد».  فاطمه معتقد هست که دوست واقعی دوستی است که نه فقط اسمش دوست باشد بلکه مثل یک خواهر پشتت باشد و به تو کمک کند. پونه برای فاطمه نقش یک خواهر فداکار را در زندگی او داشت.  نفر دیگری که فاطمه از او تشکر می‌کند استادش دکتر محمدرضا جهانشاهی است: «ایشان استاد فولاد من بودند. پروژه‌های فولاد و بتن را با ایشان بود. خیلی مرا تحسین می‌کردند و انگیزه من به طرف گرایش سازه فقط به خاطر ایشون بود. چون ایشون علاقه بسیار زیادی در رشته عمران در من به وجود آوردند و بعد از اینکه سر کلاس ایشون حاضر شدم احساس کردم یک بار دیگه رشته عمران را دوست دارم».  در راه تحصیل پدر و مادر فاطمه رفیق راه دخترند. با همه‌ی مشکلات و همه‌ی سختی‌ها. این پدر است که بار مشکلات فاطمه را تا آنجا که در توان دارد به دوش می‌کشد. پدر حامی و پشتیبان فاطمه است بدون اینکه خم به ابرو بیاورد. بدون اینکه خسته شود یا گلایه کند: «مسیر پاریز تا سیرجان یک ساعت است. بابای من 15 سال من رو از پاریز می‌برد سیرجان و از سیرجان برمی‌گرداند به پاریز. کلاس پنجم دبستان بودم که پدرم از آموزش و پرورش بازنشسته شد. تا ساعت دو بعد از ظهر که مدرسه می‌رفتم و بعدش دو سال اول دانشگاه تا وقتی که دانشگاه به من خوابگاه داد تا 7 شب کلاس داشتم و بابام توی شهر سیرجان توی ماشین می‌نشست تا من کلاسم تموم بشه و بعد این مسافت طولانی را برمی‌گشتیم به پاریز».

فاطمه قدردان پدر، مادر و خواهرش است که در طول تحصیل از کمک‌هایشان به فاطمه دریغ نکردند: «تا گرفتن مدرک دیپلم این خواهرم بود که کتاب‌های مرا ضبط می‌کرد». 

فاطمه دو ماه برای امتحان کارشناسی ارشد می‌خواند و رتبه قبولی در دانشگاه باهنر را کسب می‌کند. حالا فاطمه دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد است. اساتید دانشگاه باهنر کرمان فوق‌العاده‌اند چون با دید بازی به فاطمه نگاه می‌کنند. فاطمه در کرمان خوابگاه دارد و مشکل مسکن ندارد. 

فاطمه در دوران دبیرستان آدم بسیار با اعتماد به نفسی بود و تصور می‌کرد هیچ کاری برایش نشد ندارد. اما حضورش در دانشگاه صنعتی سیرجان سبب شد زندگی‌اش به پوچی برسد: «اون زمان فقط به این جمله فکر می‌کردم زندگی و نفس کشیدن بدون دیدن در دنیایی که قلب‌های فولادی و سنگی و استبداد کور انسان‌های مرفه و بی‌درد پلی می‌شود برای شکست، پلی می‌شود که با پای خودت به طرف منجلاب بدبختی بروی، پوچ و بیهوده است.» اما حالا که فاطمه همه‌ی بدبختی‌ها و مشکلات را پشت سر گذاشته هدفش در زندگی گرفتن مدرک دکترای سازه است و می‌خواهد عضو هیئت علمی یک دانشگاه شود و بتواند استاد شود و تدریس کند: «دلم می‌خواد بتونم وارد کار اجرایی بشم. حالا مهندس ناظر که نه چون نیاز به دیدن دارد، اما کار محاسبات و مشاور را اگر یک سری تعاملات باهام بشه و یک سری امکانات آورده بشه من می‌تونم اون کارها را انجام بدم مثل گویا سازی یک سری از نرم‌افزارهای رشته عمران»

فاطمه اما به بینایی چشمانش امیدوار است: «‌از یک سال پیش یک عمل جراحی در شیراز انجام می‌شود و می‌توانند بینایی چشمام رو برگردونند. اگر من اون عمل را انجام بدم چشمام می‌بینند. منتها قیمت اون عمل خیلی بالاست. شنیدم هزینه‌اش 700 میلیون تومن است که در توان مالی خانواده‌ام نیست. کاش جامعه پزشکی قیمت این عمل چشم را پایین می‌آورد تا من هم بتونم مثل همه‌ی آدم‌ها به یک زندگی عادی برگردم».