خبرهای ناامیدکننده تلویزیون

 احمدرضا تخشید

شماره قبل دانستیم کامبیز که یک ریال هم ته جیبش نمانده بود شب‌هنگام متوجه پیامکی شد که نشان می‌داد حقوقش به حساب واریز شد و با خوشحالی به همراه همسرش رفتند که این خبر خوب را به بچه‌ها بدهند و با دیدن خبر بیست و سی این خوشی را کامل کنند. حالا ادامه‌ی داستان. وقتی زن و شوهر وارد اتاق شدند بچه‌ها غرق در تماشای کارتون پلنگ صورتی بودند و هیچ توجهی به ورود پدر و مادرشان نکردند. کامبیز که از این حالت خوشش نیامده بود دو، سه تا سرفه بلند کرد ولی بچه‌ها باز هم توجهی نکردند و آخر سر همسرش گفت: «بچه‌ها گوش کنید. یک خبر خوب برایتان دارم.» بچه‌ها با بی‌میلی سر از تلویزیون برگرداندند. مادر گفت: «حقوق این ماه به حساب باباتان ریخته شده و... »کامبیز حرفش را ادامه داد و گفت: «به همین مناسبت می‌خواهیم کمی خوشی کنیم و با هم اخبار بیست و سی را ببینیم.» بعد رفت به طرف کنترل و دولا شد که برش دارد ولی قبل از رسیدن دستش به آن، پسر کوچکش شیرجه زد و کنترل را قاپید. کامبیز که هم حیران و هم عصبانی شده بود، گفت: «چه کار می‌کنی بچه. کنترل رو بده می‌خوام بزنم شبکه دو الان خبر شروع می‌شه.» دخترش که هنوز ده سالش تمام نشده بود، گفت: «باباجون مگر نمی‌بینی داریم پلنگ صورتی می‌بینیم؟» پسر بزرگش هم از آن طرف گفت: «اصلا الان کی اخبار گوش می‌ده.» کامبیز که با مخالفت همه‌جانبه رو‌به‌رو شده بود اول نگاه ملتمسانه‌ای به همسرش کرد و بعد برای این که قافیه را نبازد گفت: «این حرف‌ها چیه که می‌زنید. انسان با دیدن همین اخبار است که با شرایط کشور و مسایل دنیا آشنا می‌شه.» بعد انگار رگ پدر بودنش به جوش آمده بود، ادامه داد: «می‌خواهم یک نصیحت جاودانه بکنم. شماها از همین حالا برای اینکه از قافله‌ی زندگی عقب نمانید باید با رویدادها و مسایل کشور و جهان آشنا بشید و بهترین راهش دیدن همین اخبار است.» پسر بزرگ‌تر گفت: «حوصله داری بابا، الان یا از سیل و زلزله می‌گه یا از کشت و کشتار یا از دزدی و اختلاس. تازه پدر مسئول خبر شبکه‌ی دو به گمانم با این دولت سر ناسازگاری داره و همه‌اش خبرهای ناامید‌کننده می‌ده....» دخترش گفت: «باباجون هی حرف زدید تا پلنگ صورتی تموم شد. »کامبیز نگاه حق‌به‌جانبی به سمت همسرش کرد و گفت: «هرچند نوع برخورد بچه‌ها زننده است ولی واقعا باید به این بصیرت و آگاهی پسرت افتخار کنی هنوز هفده سالش شده ببین به چه خوبی مسایل روز رو تجزیه و تحلیل می‌کنه و جناح‌های سیاسی رو می‌شناسه.» پسر که از تعریف پدر خوشش آمده بود، گفت: «از موقعی روحانی روی کار اومده خبر ده شب شبکه سه هم مثل شبکه دو شده حتی یک پا جلوتره. البته شبکه خبر هم هست. ما هم که چند دقیقه دیگه باید بخوابیم پس اجازه بدین برنامه‌هامون رو نگاه کنیم.» همسر کامبیز گفت: «پلنگ صورتی که تموم شد دیگه چی می‌خواهید ببینید.» پسر کوچک گفت: «الان باب‌اسفنجی رو می‌ذاره شما هم بشینید و ببینید چقدر قشنگه.» کامبیز که دیگر عصبانی شده بود، صدایش را بلند کرد و گفت: «تو فسقل بچه من رو مسخره می‌کنی یعنی من اخبار بیست و سی رو ول کنم و باب‌اسفنجی ببینیم؟ عجب روزگاری شده.» وقتی نگاه همسرش کرد دید با چشم و ابرو دارد اشاره می‌کند که کوتاه بیاید و از آنجا که بچه‌ها هم هیچ تره‌ای برای توپ‌تشرش خورد نکرده بودند بهتر دید همانجا بنشیند و کارتون تماشا کند. البته خوشمزه‌گی‌های باب‌اسنفنجی چند دقیقه‌ای از مشکلات زندگی دورش کرد.