پنج شنبه, 22 آذر 1397

هفته‌نامه شماره 540:  19 آذر 1397

کمربندهاتون رو بیارید

 احمدرضا تخشید

کامبیز بعد از اطلاع از گرانی‌ها و خرید نصفه و نیمه‌ای که انجام داده بود برگشت خانه و با استفاده از تاکتیک حمله به جلو قیافه‌ی حق به جانبی گرفت و  دو کیلو سیب‌زمینی و سیصد گرم سوسیس را گذاشت جلوی همسرش و گفت: این هم شام امشب! سر و صدای بچه‌ها بلند شد که بابا قول پیتزا دادی حالا باید سیب‌زمینی بخوریم؟ کامبیز خودش را از تک و تا نینداخت چهار دانه سوسیس را از میان سیب‌زمینی‌ها کشید بیرون و گفت: چرا جوسازی می‌کنید. می‌خوایم خوراک سوسیس بخوریم، ولی وقتی متوجه نگاه حیران بچه‌ها و مقایسه مقدار سوسیس‌ها و سیب‌زمینی‌ها شد بفهمی نفهمی خودش هم خجالت کشید و گفت: الان مامان یک غذای خوشمزه درسته می‌کنه که انگشت‌هاتون رو هم بخورید. و بعد نگاه درمانده‌اش را دوخت به همسرش. البته بعدها که قیمت سیب‌زمینی زیادی رفت بالا هرچند روز یک بار تکرار می‌کرد: یادتونه دو کیلو سیب‌زمینی گذاشتم جلوتون گفتم هرچی می‌خواید بخورید؟ 

یادآوری لازم: بعد از یک هفته‌ای که کامبیز خرید انجام نداده بود و بعد برای خرید به مغازه‌ها مراجعه کرد، گویا علاوه بر همه تغییرات قابل مشاهده یک تغییر اساسی هم در مفهوم زمان روی داده بود. انگار مثلا هفت روز به اندازه هشت سال کش آمده بود و مردم وقتی می‌گفتند یادته فلان چیز را خریدم حرف از یکی دو روز قبل بود نه ده بیست سال پیش. این شامل حرف کامبیز هم می‌شد یعنی وقتی می‌گفت یادتونه دو کیلو سیب‌زمینی گذاشتم جلوتون منظورش چند سال قبل نبود، منظورش چند روز قبل بود. بگذریم.

همسر کامبیز آن شب به هر صورت شام خوشمزه‌ای گذاشت جلوی بچه‌ها و بچه‌ها راضی از سر سفره بلند شدند. شب باز همسرش رفت آن طرف اتاق خوابید. کامبیز دیگر حرفی نزد و فقط با خودش گفت: شرایط بد اقتصادی گویا قبل از هر چیزی کانون گرم خانواده را از هم می‌‌پاشه و باز بد خواب شد. شب قبل از پولدار شدن بی‌خواب شده بود و حالا از بی‌پولی. دوباره صبح کامبیز کمی عصبی از خواب برخاست و همان سر صبحانه تذکرات جدیدش را شروع کرد و گفت: ببینید بچه‌ها ما الان در شرایط اقتصادی دشواری گیر کرده‌ایم که به آن دوره‌ی گذار می‌گویند و بر مبنای واقعیات جامعه که من دیروز متوجه شدم، باید با آمادگی کامل این شرایط را پشت سر بگذاریم و به همین دلیل من دستورالعمل‌های جدیدی را برای ادامه زندگی در نظر گرفته‌ام که الان خدمت‌تون عرض می‌کنم. همسر کامبیز با دلخوری و نگرانی به کامبیز چشم دوخته بود ولی پسر بزرگش طاقت نیاورد و گفت بابا انگار داری از تلویزیون بحث اقتصادی اجتماعی سیاسی می‌کنی. اینجا خونه است ها! کامبیز که متوجه شد زیاده‌روی کرده خودش را جمع‌و‌جور کرد و گفت: به هر صورت به حرفام گوش بدین. برنامه‌ی عبور از شرایط بحرانی این است؛ البته من روی همفکری و همراهی شما حساب ویژه‌ای باز کرده‌ام. در مرحله‌ی اول از صرفه‌جویی در خرید کفش و لباس شروع می‌کنیم. تا اطلاع ثانوی هرگونه خرید تعطیل می‌باشد، مگر در شرایط اضطرار صددرصد. خرید میوه از امروز به نصف می‌رسد. البته باید دقت کنیم و از میوه‌های ارزان و مغازه‌های ارزان‌فروش خرید کنیم. مصرف چایی به نصف کاهش می‌یابد. از همسر گرامی می‌خواهم صبح‌ها قند را نصف بکند. چون از نظر پزشکی هم ضرر و زیان زیادی به بدن می‌رساند. حتما شنیدین که سه تا ماده سفید دشمن جان آدمند. پسر بزرگش گفت: تو رو خدا بابا دست بردار. الان دویست دفعه است که گفتی نمک و شکر و هرویین آدم را از بین می‌برند. کامبیز که دید جو دارد به هم می‌ریزد کمی فکر کرد و گفت: یک فکر جدید. شما همه‌تون کمربند دارید که؟ پس برید و کمربندهاتون رو بیارید.