شنبه, 26 آبان 1397

هفته‌نامه شماره 536:  21 آبان 1397

گزارش پاسارگاد از مراجعه مردم به افرادی که در کار پزشکی دخالت می‌کنند

دستش شفاست

 نجمه محمودآبادی

پیدا کردن خانه‌ای که در آن مردی با طب گیاهی بیماران را درمان می‌کند کار سختی است. آخر سر پیرمرد صاحب سوپرمارکت به دادم می‌رسد و نشانی سرراستی کف دستم می‌گذارد تا بالاخره خانه را پیدا می‌کنم. در زنگ‌زده‌ی خانه، بسته است. رنگ در، آبی رنگ و رو رفته‌ای است. جاهایی که مردم با سنگ به سینه‌ی در کوبیده‌اند، خال‌خال‌هایی است که رنگ آن از بین رفته است. سنگی برمی‌دارم و به در می‌کوبم. دختر جوانی با صورت بی‌حالی در را باز می‌کند. لبانش سفید و خشک است و فقط نگاه می‌کند. حتی به خودش زحمت نمی‌دهد سؤال کند برای چه آمده‌ام. می‌گویم وقت نگرفته‌ام، می‌خوام اگر کسی که وقت گرفته نیومد من بجاش ویزیت بشم. دختر با بی‌حالی شانه بالا می‌اندازد و سعی دارد در را ببندد. اصرار می‌کنم و او از جلوی در عقب می‌رود تا وارد شوم. دختر راه می‌افتد طرف ساختمان خانه که دو اتاق بیشتر نیست. حیاط خانه خاکی است و گوشه‌اش نزدیکی‌های در دستشویی درخت انگور نیمه خشکی روییده است و با زحمت خودش را رسانده به داربست و همان جا متوقف شده است. چند زن و مرد توی حیاط روی خاک‌ها نشسته‌اند و منتظرند تا نوبت‌شان شود. 

پشت سر دختر وارد اتاق می‌شوم که دیوارهایش خاک گچ‌اند و کف‌اش موزاییک‌های ارزان قیمتی است. پا که روی موزائیک‌ها می‌گذاری به صدا در می‌آیند و طرف دیگر‌شان بالا می‌آید. لامپ گلابی شکلی نور بی‌رمقش را در اتاق پخش کرده است. دور تا دور اتاقِ انتظار زن و مرد و بچه روی صندلی‌های پلاستیکی سفیدی که از چرک به سیاهی می‌زنند، جا خوش کرده‌اند. زنی جوان دست دختربچه کوچکی را می‌کشد و به زور از روی صندلی بلندش می‌کند و می‌نشاندش روی پاهایش و به من اشاره می‌کند بروم روی صندلی بنشینم. دختربچه تقلا می‌کند که برگردد سر جایش و مادر محکم در بغل می‌گیردش و مانعش می‌شود.

زن میانسالی که نشسته است روی صندلی بغلی می‌زند به بازویم: «چطورته؟»

-بله؟ 

-می‌گم چته؟ دردت چیه؟

فکر می‌کنم: «فشارخون» 

-به این جوونی فشار خون داری؟ گناه عذاب. بدبخت. طوری نیست. این دستش شفاست.

اشاره می‌کند به سمت در آهنی که باز می‌شود به اتاق بغلی و جلوی در پرده‌ی چرک‌مرده‌ای آویزان است و چندین سال از آخرین باری که شسته شده است می‌گذرد.

می‌پرسم؛ شما برای چی اومدین؟ 

جواب می‌دهد: «پدرم خورده زمین، پاش در رفته. اومدیم این بنده‌ی خدا بمالدش و جاش بندازه».

با شنیدن کلمه‌ی مالیدن لبخند می‌زنم و زن معنی لبخندم را می‌فهمد: «به قول وزیر بهداشت ما فقیر بیچاره‌ها باید دردهامون رو بمالیم تا خوب بشن». بعد بلند می‌خندد.

-چرا نبردینش پیش پزشک متخصص؟

-ای بابا دکتر همین که چشمش به آدم می‌افته عکس می‌نویسه. حالا گفتیم اول بیاریمش پیش این بنده‌ی خدا شاید جاش انداخت. با 20 تومن کارمون راه می‌افته. اگر خوب نشد بعدش می‌بریمش دکتر. دکترا که فرار نمی‌کنن. 

دختر صاحبخانه در آهنی را باز می‌کند و پرده را کنار می‌زند. نفر بعدی را صدا می‌کند. پشت سرش زن و مردی می‌خواهند از اتاق معاینه بیرون بیایند.  می‌روند در حیاط می‌ایستند. زن درد دارد و صورتش از شدت درد در هم کشیده است و حال ایستادن ندارد. مرد سرش را می‌چرخاند تا جایی برای نشستن زن بیابد و چون پیدا نمی‌کند پیشنهاد می‌دهد: «بشین روی زمین» زن سر تکان می‌دهد و همچنان می‌ایستد.

تازه می‌فهمم زن جوانی که کنارم نشسته حامله است: «شما برای چی اومدین؟»

صدای زن از ته چاه می‌آید: «حامله‌ام. زیر شکمم درد می‌کنه»

-پیش پزشک زنان نرفتین؟

-نه من پیش دکتر نمی‌رم. 

اشاره می‌کند به دختر کوچکش: «سر این هم دکتر نرفتم. دردم که گرفت رفتم بیمارستان زاییدم. اما این یکی خیلی اذیت می‌کنه».

-بهداشت چی؟ توی بهداشت ماما هست.

-می‌دونم. اما آزمایش می‌خوان. سونوگرافی می‌خوان. پول ندارم. داروهای گیاهی بی‌ضررن. مادرشوهرم گفته داروی شیمیایی بخوری روی مغز بچه اثر می‌ذاره.

دختر صاحبخانه در آهنی را باز می‌کند و با دو تا پلاستیک دسته‌دار می‌آید بیرون. درون‌شان پر از پلاستیک‌های فریزی از انواع داروهای گیاهی است. می‌رود توی حیاط و می‌دهد دست زن و مرد. مرد می‌پرسد چند بدهد و دختر می‌گوید 65 هزار تومن. مرد چانه می‌زند و 60 هزار تومان پول می‌دهد و داروها را می‌گیرد.  دختر صاحبخانه هیچ حوصله ندارد و از حرف زدن من با این و آن هم خوشش نیامده است. می‌آید و دستم را می‌گیرد و به طرف در خانه می‌برد: «امروز بابام وقت نداره، هفته دیگه بیا. به نظرم خیلی هم مریض نمیای. می‌تونی تا هفته دیگه صبر کنی.» بعد آرام از در خانه هولم می‌دهد بیرون و در زنگ زده‌ی آبی را می‌بندد. 

 برخورد با افرادی که در کار پزشکی دخالت می‌کنند

دکتر غلامرضا جهانشاهی معاونت درمان دانشکده پزشکی خبر از پلمپ 9 مورد از این مراکزی که به نحوی در امور پزشکی دخالت می‌کنند می‌دهد و می‌گوید: «با افراد متخلف به طور جدی برخورد می‌کنیم آن‌هایی که مدارک پزشکی ندارند و در کارهای پزشکی دخالت می‌کنند و همچنین آنهایی هم که مدرک دارند و تخلف می‌کنند به نظام پزشکی، اداره تعزیرات و اداره دارایی و برای رسیدگی به پرونده‌شان به مراجع قضایی معرفی می‌کنیم. جریمه‌هایی هم از طریق اداره‌ی تعزیرات برای‌شان بریده می‌شود و از طرف دانشکده  مثلا اگر پروانه مطب و یا پروانه کاری دارند که تحت نظارت وزارت بهداشت است لغو می‌کنیم».

مطب مرد بیطار گاراژ نمور یک خانه است.  بیست صندلی در اتاق انتظار است و هر بیست صندلی پر هستند. در دست بعضی از مراجعین MRI است. زن نشسته است روی صندلی و وقتی می‌خواهد با پیرزن بغل‌دستی‌اش حرف بزند همه‌ی بدنش را به سمت او می‌چرخاند. دیسک گردن دارد و MRI که پزشک متخصص برایش نوشته در دست شوهرش است. پیرزن راجع به بیطار می‌پرسد و زن حوصله‌ی حرف زدن ندارد و شوهرش جواب می‌دهد: «من قبلا برای دیسک کمر اومدم پیشش. کارش درسته» پیرزن دست می‌مالد به زانویش و می‌گوید: «زانو درد امونم‌رو بریده. ایشالله که دستش شفا باشه». مرد جوان سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد:«خوب میشی مادر، شک نکن» پیرزن با دخترش از شهربابک آمده است. آن طرف‌تر مردی هم از بردسیر آمده و آن یکی هم باید امشب برگردد نیریز. منشی بیطار اسم‌ها را روی یک ورق کاغذ تبلیغاتی یادداشت می‌کند. نوبت‌دهی حضوری است. خیلی‌ها نوبت گرفته‌اند و رفته‌اند که دوباره برگردند. بعضی‌ها هم نشسته‌اند تا نوبت‌شان برسد. اسم‌ها در چهار ردیف 15 تایی نوشته شده‌اند. بیطار فقط دو روز در سیرجان طبابت می‌کند و روزهای دیگر به شهرهای دیگر می‌رود. اینها را منشی‌اش می‌گوید. تلفن موبایل منشی مرتب زنگ می‌خورد و مریض‌های بیشتری می‌خواهند مراجعه کنند. منشی می‌گوید: «تا هر ساعت که مریض بیاد ویزیت می‌کنه. شاید تا 10 حتی 11 هم بشینه و مریض ببینه». حدس می‌زنم امروز در حدود 70 تا 80 نفر را ببیند.

این تعداد مراجعه کننده مرا به یاد گلایه دکتر جهانشاهی می‌اندازد که می‌گفت: «متاسفانه مردم به گرفتن خدمت از این افرادی که صلاحیت ندارند دامن می‌زنند. علی‌رغم همه‌ی اطلاع‌رسانی‌هایی که می‌کنیم که نباید پیش بیطار بروید، نباید پیش زالو درمان غیرعلمی بروید ولی متاسفانه گویا مردم خوش‌شان می‌آید به این افراد مراجعه کنند» جهانشاهی در ادامه می‌افزاید:«وقتی عوارض این مراجعه کردن‌ها  دامنگیرشان می‌شود اون موقع یاد این می‌افتند شکایت کنند. ما دوست داریم تک‌تک مردم به عنوان ناظرین ما عمل کنند و کوچک‌ترین تخلفی را از کسانی که در حوزه سلامت مداخله می‌کنند، دیدند به سامانه 190 مربوط به وزارت خانه است و یا به خود معاونت درمان دانشکده قسمت نظارت بر درمان اطلاع بدهند ما خیلی سریع و قاطع با این افراد برخورد می‌کنیم».

 از زنی که کنارم نشسته است اجازه می‌گیرم تا با او پیش بیطار بروم. قبول می‌کند. دو ساعت و نیم انتظار می‌کشیم تا نوبت به زن می‌رسد. دردش، درد معده است. بیطار سه دستیار دارد. یکی روی مبل کهنه‌ای نشسته است و نسخه‌هایی که بیطار می‌گوید، می‌نویسد و دو دستیار دیگرش برای آموزش آمده‌اند. بیطار از زن در مورد مشکلش می‌پرسد. زن توضیح می‌دهد معده‌درد است. بیطار از زن می‌خواهد روی زمین بنشیند و پاهایش را دراز کند. من و دوست زن روی مبل درب و داغونی نشسته‌ایم و نگاه می‌کنیم. بیطار روسری زن را از پشت گردنش کنار می‌زند و به گردنش نگاه می‌کند. به یکی از دستیارانش روی گردن زن چیزی را نشان می‌دهد و بلند می‌گوید: «مهره‌ی گردن‌تون زده بیرون» در یک حرکت سریع سر زن را به سمت راست می‌چرخاند و مهره‌های گردن ترق صدا می‌کند. بعد دوباره سر زن را به سمت چپ می‌چرخاند و دوباره صدای ترق گردن زن بلند می‌شود. بیطار تشخیصش را اعلام می‌کند: «یه ماه دیگه بیا گردنت رو جا بندازم».

زن برمی‌گردد روی صندلی می‌نشیند. دوستش از خنده ضعف کرده است و به سختی خنده‌هایش را خفه می‌کند. اشک از گوشه‌ی چشمانش سرازیر است. مرد بیطار روبروی زن بیمار ایستاده است: «با خودت چه کردی؟ اعصابت داغونه». زن شروع می‌کند به گله و شکایت از روزگار و مرد بیطار سر تکان می‌دهد و نصحیت می‌کند: «همه‌ی درد و مرض‌ها از اعصاب است. همه‌ی مشکلات حل می‌شوند. فکر و خیال نکن». تشخیص مرد بیطار عفونت شدید در همه‌ی امحا و احشای توی شکم زن است. کلیه، رحم، روده و معده همه دچار عفونت شدیدند.

بعد می‌رود کنار دستیار نسخه نویسش و داروی گیاهی تجویز می‌کند: «کلپوره و بومادران و زاج سفید جوشانده شود برای شست‌وشوی رحم، برگ زیتون، غلوس، زیره سبز، زنیان، شیرین بیان، رازیانه آسیاب شود و با عسل مخلوط شود تا دو ماه خورده شود.، انغوزه و صبرزرد داخل کپسول ریخته شود و مصرف شود تا دو ماه، عرق نسترن برای اعصاب و برگ زیتون و سنبل الطیب و بهارنارنج دم شود و خورده شود تا دو ماه»

20 هزار تومان ویزیت مرد بیطار است و تمام. زن به دوستش می‌گوید: «کی می‌تونه این همه دارو را بخوره؟» دوستش می‌زند زیر خنده: «گردنت درد نمی‌کنه؟» زن جواب می‌دهد: «مهلت نداد بگم چرا این کارو می‌کنه. خدارا شکر گردنمو نشکست» و هر دو می‌زنند زیر خنده. هوا تاریک شده است. جلوی در خانه مرد بیطار پر از ماشین‌هایی است که صاحبان‌شان در اتاق انتظار مرد بیطار نشسته‌اند.