پنج شنبه, 22 آذر 1397

هفته‌نامه شماره 540:  19 آذر 1397

شرایط عادی نیست

 احمدرضا تخشید

در قسمت قبل کامبیز پس از مواجه با گرانی‌ها سخنرانی مفصلی برای خانواده‌اش ایراد کرد. و در آخر گفت برای شروع شرایط جدید بروید کمربندهای‌تان را بیاورید. همسر و سه فرزند کامبیز از گذشته کمربند مخصوص خود را داشتند و آوردند، کامبیز هم بلند شد و کمربندش را از شلوارش جدا کرد وگذاشت وسط اتاق روی بقیه کمربندها. پسر کوچک کامبیز گفت: بابا اون‌ها چوب بودند که پدر پیر به بچه‌هایش گفت روی هم بگذارید. کامبیز به سمتش چشم‌غره‌ای رفت و گفت: ساکت! بعد با اشاره به کمربندها گفت از این به بعد تا مدتی نامعلوم و تا زمان عبور از بحران تحریم‌های جدید باید کمربندهای‌تان را محکم‌تر ببندید. همسرش گفت ما الان روی آخرین درجه سفتش می‌کنیم و دیگه جا نداره. کامبیز برای اینکه از میدان به در نشود گفت همین الان بلند شو و یک میخ و یک سنگ بیاور تا برای هرکدام از تسمه‌ها یک سوراخ جدید درست کنم. شرایط عادی نیست. ما باید خودمان را با وضعیت جدید هماهنگ کنیم. پسر بزرگ گفت: پدر فکر کنم الان تنها راهی که باقی مونده اینه که روده‌ها رو مسدود کنیم وگرنه کمربند دیگر جا برای تنگ‌تر شدن ندارد. کامبیز ناگهان جوش آورد و صدایش را بلند کرد و رو به همسرش گفت: این چه بچه‌ای است که تربیت‌ کردی. هرچی بهت می‌گم باید طوری دیگر باهاشون رفتار کرد، تو گوشت نمی‌ره. حالا دسته گلت رو تحویل بگیر. جمع خانواده اما در برابر پرخاش‌هایش ساکت بودند و حرفی نزدند. تا بالاخره دخترش گفت: بابا کمربند من رو هرچی می‌خوای تنگ کن. کامبیز که انتظار این عکس‌العمل را از دخترش نداشت هر سرزنشی را که آماده بود نثار خانواده‌اش بکند، فرو داد و فکر کرد: این بیچاره‌ها چه گناهی کردن که بچه من شدن؟ خدایا خودت به داد من برس. بعد از دقیقه‌ای که به سکوت گذشت کامبیز متوجه شد طرح تنگ‌تر کردن کمربند با شکست مواجه شد و گفت: این‌ها پس چرا همش می‌گویند ما آماده کشیدن ریاضت‌ها و سختی‌های بیش از این هستیم؟ بعد اضافه کرد حتما اون‌ها هنوز دست به تنگ‌تر کردن کمربندشون نزدن و حق دارند بندگان خدا. باز چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت انگار اهل خانه نگاه‌های‌شان به او و تصمیم‌های جدیدش بود. در حالی که خود او هرچه فکر می‌کرد به نتیجه‌ای نمی‌رسید. ولی به عنوان مرد خانه در هر صورت باید کفایت و لیاقتش را نشان می‌داد. وگرنه همین ته‌مانده جایگاهش را هم طی روزهای آینده از کف می‌داد. بنابراین آخر سر گلویش را صاف کرد و گفت: من و شما مرد این میدان هستیم. بعد نگاهی به زن و دخترش کرد و گفت: منظورم اینه مرد و زن این میدان هستیم. ما با همراهی هم، با همدلی، با از خودگذشتگی، با شجاعت، با همبستگی و...کامبیز همین طور داشت دور می‌گرفت که پسر بزرگش گفت: بابا فکر کنم زیادی از صدا و سیما تاثیر می‌گیری. الان درست رفتی تو قالب خبرنگارای تلویزیون. البته به گمانم سخنرانی هم زیاد گوش می‌دهی. لحظه‌ای خون کامبیز به جوش درآمد اما دید هیچ کاری نمی‌تواند بکند بنابراین رو کرد به همسرش و گفت: بلند شو برو یه خورده ادب یاد بچه‌هات بده تا من هم یک خرده فکر کنم ببینم چه خاکی باید به سرمان کنیم. بعد خودش بلند شد تا از اتاق بیرون برود هنوز از در بیرون نزده بود که با خوشحالی برگشت و گفت: باید یک کاسبی خوب راه بیاندازیم.