پنج شنبه, 22 آذر 1397

هفته‌نامه شماره 540:  19 آذر 1397

هوا بس ناجوانمردانه «بی‌روح» است

 بیژن ادبی

مهم‌ترین عاملی که شبکه زنجیره‌ای روابط اجتماعی را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد، نوع نگرشِ درونی شده‌یِ اشخاص، نسبت به شیوه‌یِ تعامل آن‌ها با دیگر اعضای جامعه است. اگر بخواهیم آن بخشی را کنار بگذاریم که وی از 7 سالگی به بعد و در جریان رشد عقلی و عاطفی از سیستم آموزشی تغذیه می‌کند، در حقیقت پیش‌تر و بیش‌تر از آن، اخلاق و نحوه برخورد اجتماعی‌شان، خروجیِ آموزه‌هایی است که خانواده به فرزندان می‌دهند. بسیارانی برای فرزندانِ دلبندشان، این فضای کلیشه‌ای سیاه، تلخ و منفی‌گرایانه را ترسیم می‌کنند: «جامعه، مملو از گرگ‌هایی است که در پوستین میش خزیده‌اند. با این اوصاف، یا باید مانند گوسفند تماشاچیِ صرف باشی و بگذاری به تو اجحاف شود و قربانیِ رذالت‌های دیگران شوی و یا در بهترین و خوشایندترین حالت ممکن، باید مانند گرگ، قدرتمند و زرنگ باشی و رحم بی‌جا بر کسی روا نداری». در حقیقت نتیجه این نوع از آموزه‌های خانوادگی، تبر زدن به ریشه یک جامعه سالم است. این طرز تلقی که بذر آن را در مغز فرزندان‌تان می‌کارید، در دهه‌های بعدی و در هنگام ورود به عرصه عمومی و افزایش ارتباطات اجتماعی، محصولاتِ تلخ‌بنیان آن را جامعه برداشت خواهد کرد. این موضوع، از قانون‌مندی‌های تخلف‌ناپذیرِ نظام طبیعت است. «هرکسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت.» اساساً جامعه مگر چیست، جز همین حس انسان دوستانه‌ی تعلق به یک (مایِ) واحد؟ این احساس تعلق به یک کلیت همبسته، محوری‌ترین ستون‌پایه‌ای است که بنا و شاکله‌یِ اصلی هویت یک جامعه بر اساس آن استوار می‌گردد و در طی سده‌های متمادی، همین عامل نیز سبب قوام اجتماع خواهد شد. فرزندی که در محیط امن خانواده نیاموخته‌است که به دیگران احترام بگذارد و حقوق اجتماعی آنان را رعایت کند، همین دیدگاه را به نسل بعد از خود نیز انتقال می‌دهد. بر همین منوال (فردگرایی) آن‌قدر بلندآوازه می‌شود که مفهومی به نام «دیگری تعمیم‌یافته» در معنای مجموعه انتظاراتی که فرد گمان می‌کند دیگر شهروندان از وی خواهند داشت، به‌خوبی رشد و نمو نمی‌کند و امکانی نیز برای حضور نمی‌یابد. شخص، فقط و فقط به امکانی برای پیشرفت و بالا رفتن سطح برخورداری خود می‌اندیشد، حتی به بهای آن‌که به دیگران آزار برساند یا حقوق آن‌ها را پایمالِ خودخواهی خود کند. تربیت ناصحیح، تنها یک بُعد از این فرایند خطرناک و مُضِر «ازخودبیگانگی و به تَبَعِ آن، انزوای اجتماعی» است. نظریه‌یِ تالیِ این پارادایم یا انگاره، مفهوم «تله محرومیت» از (ریچارد چمبرز) است که بر اساس این نظریه، مجموعه‌ای از عواملی چون ضعف جسمانی، بی‌قدرتی، بی‌سوادی، انزوا، آسیب‌پذیری، بیکاری، بی‌درآمدی، دور باطلی از محرومیت، عقده‌های سرکوب‌شده و روانی سرشار از سرخوردگی را برای فرد به وجود می‌آورد. نهایتاً فرد احساس می‌کند که دیگر عضوی از این جامعه محسوب نمی‌شود و برای او اطرافیان و سایر شهروندان، همان مفهوم (دیگران) در رویکرد منفی آن یعنی دیگرانی که هیچ‌وجه مشترکی با آنان ندارد. حتی ممکن است نوعی حس بیزاری از دیگران را تداعی می‌کند. مجموعه‌ای از این نابسامانی‌ها در صورت عدم مرتفع شدن و پیدا نکردن راه علاج، آن‌قدر آدم‌ها را از هم دور می‌کند که در این روزهایی که رو به سردی می‌روند، حال ارتباطات اجتماعی‌مان آن‌چنان دل‌چسب نباشد.