روایتی خواندنی از کورس سرهنگزاده به قلم باستانیپاریزی
«سرهنگی سرهنگزاده»
گروه فرهنگ
«من متعلق به منطقهای به نام پاریز هستم. سیرجان یک قصبه به نام پاریز دارد که مرحوم ابراهیم باستانیپاریزی، تاریخدان و شاعر معروف هم آنجا به دنیا آمد. من و باستانی به قول خودش «همدلی» بودیم» این بخشی از گفتههای کورس سرهنگزاده در آخرین مصاحبه مطبوعاتیاش است که در آن ضمن اشاره به زادگاهش، از دوستیاش با استاد باستانی پاریزی نیز سخن گفته است. جالب اینکه استاد نیز در کتاب مشهور خود با نام «نای هفتبند» و در بخشی با نام «سرهنگی سرهنگزاده» که بسیار خواندنی است به توصیف شخصیت کورس آواز ایران و پدرش پرداخته و او را همشهری و همدهی خود عنوان کرده است. آنچه در ادامه میآید، بریدهای است از همین کتاب که خواندنش خالی از لطف نیست.
کودتا و کورس سرهنگزاده
در ستون «پارازیتچی» تهران مصور به صورت شوخی یک رپرتاژ تهیه شده بود که در میان هنرمندان اگر قرار باشد کودتا شود، این تنها کورس سرهنگزاده است که میتواند به اتکای نام خود چنین کاری بکند و سپس گوشهها و کنایههایی در هر باب. من، باز هم به عنوان شوخی، جوابی نوشتم که در شماره ۸ مراد ۱۳۴۷ همان مجله به چاپ رسید شوخی با یک هنرمند همشهری _ و در واقع همدهی است و خاطراتی از گذشتههای دور. شوخی و شوخی و یک تفنن ادبی.
سرهنگزاده در هنر اصیل ایران از بهترین خوانندگان ایرانی است که هوای دلانگیز او از مرزهای دور نیز گذشته و خود من صفحات بسیاری از او را در خانه دانشجویان ایرانی مقیم پاریس به کرات مشاهده کردهام. افتخاری از این بالاتر برای یک پاریزی هست؟
اینک مقالهی «سرهنگی سرهنگزاده»
شوخی رپرتاژنویس هفته گذشته مجله تهران مصور در بابِ کودتای سرهنگزاده برای مُخلص هم تجدید خاطراتی کرد. نخست باید تذکر دهم بر خلاف تصور رپرتاژنویس، از همان اول رپرتاژ، من دانستم که کودتای این سرهنگزاده عقیم خواهد ماند! زیرا من اطلاع داشتم و بهتر میدانستم که این دوست خواننده و هنرمند ما که اسم سرهنگ را پشت نام خود «کورس» آورده تا چه حد سرهنگ است!
علاوه بر آن، این سرهنگزاده ، مگر خواننده همان آهنگ «میترسم میترسم من از آن چشا میترسم نیست!» آدمی که اینقدر ترسوست، چگونه میتواند فقط با یک سلاح - یعنی یک نام سرهنگ - دست به کودتا بزند؟ گمان من آن است که هرگز با این روش نمیتوان به تجریش رفت!
از قدیم ما شنیده بودیم که دو گونه سرهنگ وجود دارد: یکی سرهنگان رزم و دیگری سرهنگان بزم. سرهنگان رزم آنها هستند که درجه خود را در میدان جنگ و در زیر سایه شمشیر و سرنیزه به دست آورده اند و سرهنگان بزم آنان هستند که فقط در مراسم رسمی و سالنها، نمایشگاه ها و تشریفات شرکت میکردند و دری به تختهای خورده و درجهای به ایشان رسیده. اما کورس از هیچکدام از این دو طبقه سرهنگ به شمار نمیرود. او نوع دیگر سرهنگزادهایاست که باید آن را شِق سوم سرهنگ شدن به حساب آورد و مربوط به سابقهای است که شاید خود کورس هم درست از آن واقف نباشد.
خدا رحمت کند مرحوم «حسن سرهنگزاده» پدر کورس را؛ مردی خوشصحبت، باذوق، موسیقیدان و ادیب بود. او سالهای اولیه سلطنت پهلوی اول در کوهستان باصفای پاریز نمایندگی مالیه را داشت. او علاوه بر ذوق شخصی یک گرامافون با دو جعبه بزرگ صفحات خوانندگان آن روزگار را همره داشت که شاید نزدیک ۱۰۰ صفحه در آن قرار داده شده بود. روزها اغلب در سایه درختان باغهای پاریز، گرامافون مرحوم سرهنگزاده نوای قمر و روحانگیز و بدیعزاده و امثال آنان را به دست امواج نسیم میفرستاد. به خاطر دارم جشن لغو امتیاز دارسی ۱۳۱۱ شمسی را که پدرم در دبستان قدیمی پاریز برگزار کرد، یکی از برنامههای انبساط جشن را گرامافون سرهنگزاده را به عهده گرفته بود. (به عنوان جمله معترضه عرض کنم که من در همین عمر چهل و چند ساله خود دو بار جشن لغو امتیاز نفت را دیدهام، یکی همان جشن که شب در دبستان پاریز برگزار شد، من محصل سال دوم دبستان بودم و یکی ملی شدن نفت در سال ۱۳۲۹ شمسی که دانشگاه تهران درس می خواندم. انشالله عمری باشد و جشن سوم لغو را هم ببینیم!)
سه ماه بهاران، کوهستان پاریز و باغهای آن یک پارچه گلریزان است. هوای خوش و آفتاب پربرکت این فرصت را به درختان میدهد که دو سه طبقه در کنار هم قرار بگیرند. هلو در سایه گلابی، گلابی در سایه بادام و گیلاس در سایه هر دو پرورش مییابد. در بهار هر کدام از این درختها به ترتیب نظم طبیعت پیدرپی و پشت سر هم گل میدهند. گل بادام که ریخت سیب گل میدهد و پس از آن گلابی و بِه و بالاخره هلوها یکپارچه باغ را سرخ میکنند. سه ماه تمام شاید هم بیشتر بلبلها فرصت دارند که از این شاخه به آن شاخه بپرند و نغمهخوانی کنند. شبها تا صبح صدای بلبل بلند است. روزها هم که این نغمهخوانی ادامه دارد. خصوصاً وقتی که آوازخوانی آغازِ خواندن کند، گرامافون سرهنگزاده بسا اوقات این پرندگان عاشق را شاخه به شاخه آنقدر پایین میآورند که بالای سرمان به چهچهزدن، میپرداختند. از همان روزها برای من مسلم شد که این روایت صحت دارد که پرندگان بالای سر داوود علیهالسلام میایستادند که آواز او را بشنوند. باری مقصود این بود که کورس اگر ذوق و حالی و پرده صدایی دارد، نتیجه ذوق و علاقه و تربیت پدر هنرمندش است که خود آن مرحوم دو دانگ صدایی داشت و گاهی اشعاری را زمزمه میکرد. این را هم عرض کنم که مرحوم سرهنگزاده از مشوقین بزرگ من در خردسالی برای سرودن شعر و نوشتن روزنامهای خطی بود و به هر حال من هم اگر گاهی با قلم بازیای دارم، نتیجه تشویقهای بیدریغ اوست.
این را هم عرض کنم - هر چند اصل مطلب که سرهنگی کورس است به تاخیر میافتد - کورس اصلا در همان کوهستان ما متولد شده است و من (شب شیشه) تولد او را درست به خاطر دارم هر چند نزدیک به چهل سال از آن وقت میگذرد. تابستانی بود و مرحوم سرهنگزاده در یکی از باغهای پاریز منزل داشت (باغچه حاجیمیرزا حاجی در دهنو)
صحبت از سرهنگی جناب کورس بود. مرحوم سرهنگزاده صحبت میکرد که حسینخان پدر من- یعنی پدر حسن سرهنگزاده – جد کورس در اصل از مردم گلپایگان از خانواده معظمی بود و وقتی او را به سربازی برده بودند (البته در زمان قاجار و به صورت چریکی، در آن روز که کسب درجات و عنوانها چندان حساب و کتاب نداشت) اتفاقا قشونکشی به بلوچستان شده بود. (بعدها پدر کورس با دختری از مردم بم ازدواج کرد و مادر کورس بمی است و به همین جهت کورس با آهنگهای داریوش رفیعی که از بستگان بمی او بود علاقه داشت.
حسینخان که اندک سوادی داشت با درجه پایین به خدمت پرداخت. در جنگ بلوچها همه سربازان وحشت داشتند. میگفتند بلوچها گفتهاند که اگر همه سربازان را نکشند، زنانشان شرعا بر آنها حرام و مطلقه باشند. خود حسینخان صحبت میکرده که یک روز در میدان جنگ سربازان سنگرهای بلوچها را یکی پس از دیگری گرفتند. تنها یک سنگر بر بالای تپهای بود که همچنان مقاومت میکرد. بلوچها گریخته بودند ولی چند تن بلوچ در سنگر بالای تپه مثل تگرگ، تیر بر سربازان میباریدند و هیچ چارهای برای دفاع نبود. فرمانده سپاه ما فریاد زده که اگر کسانی باشند که فداکاری کنند که این سنگر را ساقط سازند، من آنها را ترفیع درجه و جایزه خواهم داد. باران تیر از اطراف میبارید. بلوچهای سنگری از چهار طرف تیر میانداختند، هیچکس جرات نداشت از پشت دیوارها و سنگر خود خارج شود.
حسینخان میگفت: من از گوشهای برخاسته و بر پشت اسب جستم که خود را به کناری بکشم، در همین وقت صدای فرمانده برخاست که هیچکس داوطلب نیست؟ صدای خشن و وحشتناک او اسب مرا رم داد اسب وحشی شده بود و از صدای تیر و زوزه فرار بلوچها خود را از جا کند. من نتوانستم او را کنترل کنم، از وحشت نزدیک بود قالب تهی کنم، اسب هم نامردی نکرد مرا برداشت و یکسر به طرف سنگر دشمن در بالای تپه، چهار نعل، بهتاختن روی آورد. هیچ چارهای نبود تیر بلوچها از کنار گوش و سر و گردن و دست و پایم رد میشد، منتهی چون اسب در حرکت بود اتفاقا تیر به جایی نخورد.
فرمانده که گمان میکرد من داوطلبانه بهاین هجوم دست زدهام مرتبا فریاد میزد، بارک الله حسینخان، احسنت، احسنت! بلوچهای سنگر هم که دیدند سواری بتاخت بهطرف آنها میآید بهوحشت افتادند و چون تیرهایشان کاری نشد، ناچار سنگر را تخلیه کرده، زودتر بهفرار افتادند. گویا آنها هم فکر کرده بودند من به شهامت ذاتی به آنها حمله بردهام. اسب بیانصاف مرا یکراست برد بالای سنگر و درست وقتی به سنگر رسید، وسط سنگر از حرکت ایستاد. در همین حال فرمانده لشکر و سربازان دیگر هم رسیدند و در حالیکه همه فریاد شادی میکشیدند مرا تشویق میکردند فرمانده هنوز به سنگر نرسیده بود که فریاد زد:
احسنت، حسینخان تو بهترین صاحب منصب من هستی. از فردا تو را «سرهنگ» خواهم کرد. فردا پیشنهاد سرهنگی من سفارش شد و از آن روز مرا سرهنگ خواندند و به «حسینخان سرهنگ» معروف شدم. مرحوم حسینخان میگفت: فرمانده اصرار داشت و به من میگفت که زودتر از اسب پایین بیا تا روی تو را بوسه زنم، اما من تعلل میکردم و گفتم چند لحظه دیگر خدمت خواهم رسید. حق هم داشتم زیرا پیاده شدن از اسب مستلزم آن بود که لباس زیر را عوض کنم! به هر حال این بود جریان سرهنگی حسینخان. مرحوم پسرش حسنخان نیز به همین مناسبت فامیل سرهنگزاده را برای خود انتخاب کرده است و همین لقب اکنون به «کورس» رسیده است. لابد اکنون دیگر متوجه شدهاید که چرا بنده حدس میزدم کودتای این سرهنگزاده عقیم خواهد ماند...