چاپ

 «اشموغ» 

 گروه فرهنگ‌وهنر

مجتبی شول‌افشارزاده توانست در جایزه ملی داستان جمالزاده رتبه دوم را کسب کند. در صفحه 4 همین شماره با او گفت‌وگویی انجام دادیم و برای آشنایی مخاطبان نشریه بخشی از داستان «اشموغ» او را در این صفحه منتشر می‌کنیم.

وحشتش شده بود یکی از اعضای بدنم تا آن شب، دوباره. ما از جبهه جنوبی، سمت گوسفندسرا، صعود به قله دماوند را شروع کرده بودیم؛ چهار صبح شاشم را انداختم، چند لقمه زدم، کوله‌پشتی‌ام را سبک کردم و با همنوردان از پناهگاه بارگاه سوم زدیم بیرون. هنوز شب از روی تن دماوند بلند نشده بود.  

شب، عوعوی سگ‌‌ها تمام آبادی را برداشته بود. پِت‌پِت لامپ‌ تیربرق‌ها زورش به کلفتی ظلمات نمی‌رسید. گرم بودم من اما تا مغز استخوان توی خودم. توووپ! شیشه پایین؛ سلو؛ قراضه را دنده می‌دادم دو یک دو. گور پدر تست‌های آموزش و پرورش! 

بوی پیچ‌های امین‌الدوله دست‌کِشت زن‌های کوچه هم به شبم حال بیشتری می‌داد. چند تا شبح پیچیدند توی کوچه. نرخری، گام برمی‌داشتند. گوم‌گومِ گام‌های‌شان پیچید توی کله و گوشم؛ پریدم. انگار رد شدند. فرصت ‌نکردم فکر کنم، ترقی در باز شد. جا کرد خودش را تو. نگاه کرد پشت سرش. دانگ دُلونگ سه تا نر خر دیگر هم گاو شدند پریدند بالای وانت لکنته‌ام. دیدم بزمجه است. زد روی زانویم و دهن باز کرد: «کشتیمش! غُرمساق فقط برو!»

پشتِ سر هم می‌رفتیم بالا. ششمین صعودم به دماوند بود؛ با دو زن و هفت مردِ هم‌‌نورد. از ابتدای مسیر بوی گوگرد می‌رسید به دماغ‌ها. اذیت نمی‌کرد. با قدم‌های آهسته ادامه می‌دادیم. قبل از آبشار یخی، استراحتی کوتاه بود و خوراکی‌های قندی و لیموترش تازه تا راحت‌تر بکشیم بالا.

دنده سه کشیدم بالا. لامپ‌های ده، توی آینه بالا پایین می‌پریدند. ترس، زهره‌تَرَکم می‌کرد. آیت‌الکرسی را اما حفظ بودم. گاهی توی مارپیچِ روشنِ جاده‌خاکی، و گاه می‌افتادم به شنیِ بوته‌زار. نه می‌دانستم بالایی‌ها کی هستند و نه کجا داریم می‌رویم. شنیده بودم آن‌دفعه هم که همین بزمجه و آن ساطور، قمه کشیده بودند توی شانه‌های پسر رجب، دور و بر سنگ‌کوه دیده بودندشان. از یک جایی به بعد زدم از توی جاده رودخشک به سمت سنگ‌کوه. بزمجه مشت محمکی زد روی زانویم که پایم از روی ترمز شل شد. بزمجه فریاد زد: «گاز بده عوضی! برو سمت عمارت امیرقلی.»

جرات کردم پرسیدم: «از کدوم طرف؟»

داد زد: «سمت سنگ‌کوه، دارم می‌گم بگو چشم!»

بوی الکل دهنش می‌زد توی سرم.

دوباره فحش داد و گفت: «بمیری که عمارت امیرقلی رو بلد نیستی؟»

لعنت به این ذهن که به هرچه فکر کنی می‌بردت همان‌جا. چند هفته‌ای بود می‌خواستم بروم پیش امیرقلی. آوازه‌اش را بسیار داشتم هرچند تا حالا ندیده بودم‌اش. می‌گفتند پیرمردی عجیب با ردایی پیچیده دور خود که پای کوه خانه داشت و کلی اسب برای فروش. من اما به خاطر چیز دیگری می‌خواستم بروم خانه‌اش. به خاطر زنش. دو تا زنش!

دو زن با کوله‌پشتی‌های ده کیلویی پا به پای ما خوب می‌آمدند بالا. حالا قدم برداشتن و بالا رفتن سخت شده بود. با قدم‌های کوتاه و خیلی نزدیک حرکت می‌کردیم. افت فشار و دما باعث شده بود سرگیجه بگیریم و تهوع بیافتد توی دل و روده‌مان. داشتیم می‌رسیدیم به دودکوه، همان تپه گوگردی.

زدند روی سقف ماشین مشت مشت. فکر کرم پهلوهایشان کنده شده‌ از راندن بی‌هوش و هوا روی قلوه‌سنگ‌های رود‌خشک. زدم روی ترمز. یکی‌شان تاپی پرید روی تاریکی دشت.  با شلوار گشاد و موهای زردش که آمد برابرِ چراغ‌های ماشین، خودِ ساطور بود. کمرش را داد پایین و خَپ‌خَپ از مرز تاریکی و نور رفت جلو. خرگوشی توی نورِ ماشین، راست ایستاده بود. گِرد کرد ساطور مسیرش را؛ از پشت خرگوش رسید و گرفت‌اش. صدای «ای ولله!» و «دمت کوره!» دو تای بالایی را که شنیدم از گرمامدهوشی خودم آمدم بیرون و حواسم شد که بترسم. صدایشان غریبه بود و از بچه‌های آبادی ما نبودند.

متوجه نشدم ساطور چجوری کله خرگوش را کنده بود و رسیده بود به ماشین و از لِنگ، آویزانش کرده بود جلوی شیشه و چشمان ما. داشت خون می‌چکید از گردن خرگوش روی کاپوت.

ساطور آمد کنار که سوار شود، بیخ گوشم گفت: «خایه‌هات خوب فنگه آق‌مَعلم؟!»

 

و پرید بالای ماشین و صدای شادی خرگوش‌زنی و سکوت ترسناک بزمجه که فقط خیره بود. چندتایی جَک و جانوار بالدار توی نور چراغ‌ها می‌پریدند لای نقطه‌نقطه‌های واضح گرد و غبار. سوسوی تاریکی تا بی‌انتهایی شب خودش را می‌کشاند و آینه ماشین هم دیگر از نور چراغ‌های آبادی کور شده بود. مشتی خورد روی کاپوت: «برو!» ...