مجتبی شول افشارزاده 

نفر دوم جایزه ملی داستان جمال‌زاده:ازکشک وبادمجانی که می‌خوری بنویس

 حسین اطمینان

«حالا با امسال، شش سال است هر سال می‌آیم اینجا. اولین‌بار ساک و چمدان توی دستم، وسط معرکه‌گیری خورآبادی‌ها ایستاده بودم که جدلی شده بود و بند نمی‌آمد؛ صفدرنامی هوار می‌کشید: نمی‌گذارم بُکشیدش!» 

این جملات آغازین داستان کوتاه «سفرهای گِلی» از مجتبی شول افشارزاده داستان‌نویس همشهری است که توانست رتبه دوم جایزه ملی جمال‌زاده را به دست آورد. شول افشارزاده چند سالی است پایتخت‌نشین شده و در این باره چنین می‌گوید: «وقتی بتوانی خودت را ثابت کنی در تهران برنامه‌های داستانخوانی، نقد و معرفی برایت می‌گذارند و تو می‌توانی سریع‌تر از هر شهر دیگری رشد کنی.» شول افشارزاده علاوه بر درخشش در جشنواره جمال‌زاده توانسته در جشنواره داستان نارنج، جشنواره داستان مکران، جشنواره داستان پرراس، جشنواره داستان انگشت جادویی (کودک)، جشنواره داستان قصه و پسته و جایزه داستان سقلاتون جزو برگزیدگان باشد و به عنوان یکی از چهل داستان‌نویس برتر جایزه بهرام صادقی هم معرفی شده است. با او در مورد جایزه اخیر و داستان‌نویسی‌اش گفت‌وگو کردم.

 کمی در مورد جایزه ملی جمال‌زاده توضیح می‌دهی؟

تعدادی از بزرگان امروز ادبیات اصفهان پشت این جشنواره هستند. برگزارکننده آن  هم شهرداری اصفهان است. محمدعلی جمال‌زاده در اصفهان بزرگ شده و تنها ایرانی است که رسما در سال 1965 نامزد دریافت جایزه نوبل بوده است. علاوه بر این اصفهان همیشه یکی از قطب‌های ادبیات داستانی ایران بوده و مکتب داستان آن با افرادی مثل هوشنگ گلشیری همیشه روی داستان ایران تاثیرگذار بوده است. این جشنواره را برگزار کردند تا اصفهان همچنان در ادبیات داستانی ایران تاثیرگذار باشد.

من هم مثل بقیه در این جشنواره شرکت کردم. 980 داستان در بخش آزاد به دبیرخانه جشنواره رسیده بود. در مرحله اول 100 داستان و بعد 22 نامزد نهایی را اعلام کردند. در مراسم اختتامیه هم سه نفر اصلی معرفی شد.

 داستان‌های تو معمولا یک تم محلی - بومی دارند. «سفرهای گِلی» هم همین‌طور است؟

بله. این داستان هم تم بومی دارد. البته این اولین داستان بومی من است که فضای آن به طور صد در صد مربوط به استان کرمان نیست. اکثر داستان‌های من تم بومی دارند و به فضای استان کرمان و سیرجان می‌خورد. ولی فضای این داستان، بوشهر است. 

 داستان در مورد چیست؟

داستان سفر یک مجسمه‌ساز به جنوب و برخوردش با صفدر، یک مرد دیوانه است که اجازه نمی‌دهد نخلی را بکشند. کشتن نخل رسمی است مربوط به مهمان‌نوازی بوشهری‌ها. این داستان، زندگی مجسمه‌ساز و صفدر را گره می‌زند به قصه‌ی حضرت مریم و باورهای عامیانه مردم جنوب. یک بخش داستان تجربی بود. پارسال به بوشهر رفتم و در خانه یک دوست قدیمی برایمان نخل کشتند. وقتی یک مهمان ویژه برای‌شان می‌آید، یکی از نخل‌های پا به سن گذاشته را می‌برند، بین شاخه‌های بالا یک ماده سفید رنگ است که به آن پنیر نخل می‌گویند. پنیر نخل را برای آن میهمان می‌آورند. در داستان من یک مجسمه‌ساز به آنجا می‌رود و می‌خواهند نخل برایش بکشند و شخصیت اصلی داستان صفدرنامی است که نمی‌گذارد و یک سری اتفاق‌هایی رخ می‌دهد ....

 دلیل اینکه فضای اکثر داستان‌هایت مربوط به سیرجان است، چیست؟ می‌خواهی به سیرجان ادای دین کنی؟

نه! مثل همه چیز، هر انسانی در زمینه‌ و جایی موفق است که به آن تسلط داشته باشد. وقتی فضا یا موضوعی را با جزییات آن لمس نکرده‌ باشی تسلطی در آن نداری و گفتن از آن مصنوعی می‌شود. درباره موضوع و فضای نوشتن هم تسلط و شناخت دقیق لازم است. مثلا روزنامه‌نگار موفق کسی است که به حیطه کاری و زیر و بم سوژه‌های خود تسلط داشته باشد. بنابراین فضای بومی داستان‌های من هم به این خاطر است که شکل طبیعی درست‌ نوشتن آن است که از محیطی که درک زیستی دقیقی از آن پیدا کرده‌ای بنویسی. از کشک‌ بادمجانی که داری می‌خوری بنویس نه از کباب‌ترکی که فقط اسمش را شنیده‌ای.

 اسم روزنامه‌نگاری را آوردی؛ تو روزنامه‌نگار هم   هستی. روزنامه‌نگارِ داستان‌نویس هستی یا   داستان‌نویسِ روزنامه‌نگار؟

من داستان‌نویس هستم. پنج شش سال قبل از شروع روزنامه‌نگاری، داستان‌نویس بودم. اولین بار که سمت نشریات رفتم به این خاطر بود تا عادت هر روز نوشتن در من بماند. می‌خواستم روزنامه‌نگاری در خدمت داستان‌نویسی‌ام باشد. ساختار ذهنی که روزنامه‌نگاری به آدم می‌دهد، برای زبان و نثر و ساختار داستان‌نویسی خطرناک است. به معنای اینکه بسیار متفاوت است. به همین خاطر روزنامه‌نگاری را کم کردم یا به سمت روزنامه‌نگاری تخصصی داستان رفتم. الان مجوز یک نشریه الکترونیک در مورد داستان گرفتم تا کار مطبوعاتی‌ام بیشتر در راستای داستان باشد. 

 وضعیت داستان‌نویسی را در سیرجان چگونه ارزیابی می‌کنی؟

شاید بشود گفت قبلا در داستان‌نویسی سیرجان، ما فقط دو سه اسم داشتیم. مثلا محمدعلی آزادیخواه یک اسم بزرگ است یا محمدعلی مسعودی که در کرمان بود و در داستان‌نویسی کرمان تاثیر داشت ولی در آن دوره جریان داستان‌نویسی در سیرجان شکل نگرفت. البته گروه‌های داستانخوانی بود که مرجان عالیشاهی از اعضای آن گروه‌ها بود و بالا آمد اما حرکتی که بخواهد به عنوان داستان‌نویسی سیرجان جریان‌ساز باشد شکل نگرفت. ولی در چند سال اخیر خصوصا در نسل نوجوان و جوان یک فعالیت منسجم شکل گرفته است که آثارشان حیرت‌انگیز است. مثلا نوجوانی مثل زهرا امیری واقعا داستان‌های قدری می‌نویسد. من اصرار داشتم که در اختتامیه جشنواره داستان آهن او یکی از داستان‌هایش را در حضور نویسندگان کشور بخواند. وقتی خواند آنها حیرت‌زده شدند. من به این افراد امید دارم. درکل قبلا تک استعدادهای فردی داشتیم ولی الان چند سال است یک جریان گروهی داستان در سیرجان به راه افتاده که من به آنها خیلی امیدوارم و جشنواره سراسری داستان آهن از دل آن بیرون آمد که در محافل ادبی کشور هم سر و صدای خوبی کرد. به طوری که در حاشیه جایزه جمال‌زاده در اصفهان، چهره‌های داستانی کشور اشاره‌هایی هم به سیرجان به عنوان شهر داستانی داشتند. خب این می‌تواند جوانه یک جریان ادبی باشد.

 تو تهران زندگی می‌کنی. این ارتباطی با داستان نویسی‌ات دارد؟

بله صددرصد. 

 پیشرفت آنجا بیشتر است؟

اول این را بگویم که ذاتا من نمی‌توانم یک‌جا بمانم. مردابی می‌شود زندگی برایم. نمی‌توانم کار مداوم استخدامی داشته باشم. بعضا شده که در آزمون‌های استخدامی هم قبول شده‌ام و نرفته‌ام.

در مورد زندگی در تهران، باید بگویم متاسفانه همه چیز در تهران متمرکز شده است و وضعیت داستان هم تقریبا همین شکلی است. در تهران ارتباطات تاثیرگذاری می‌تواند شکل بگیرد. ولی واقعا اساس برنامه‌ریزی من برای داستان‌هایم روی این ارتباطات تهران نبود و حتی تا سه سال به یک جلسه‌ داستانخوانی هم نمی‌رفتم. جالب اینکه با وجود پیشنهاد، از طریق نشریات پایتخت هم وارد نشدم و هیچ داستان یا مطلبی کار نکردم که برای بسیاری از ناشرها مهم است. به جایش من آمدم در جشنواره‌ها و جایزه‌های ادبی کشور شرکت کردم چون اول می‌خواستم خودم را محک بزنم. من چون عضو هیچ گروه و باند ادبی نیستم و نمی‌خواستم وارد این بازی‌ها بشوم، در جشنواره‌ها شرکت ‌کردم و با حدود هزار نویسنده از کل کشور رقابت ‌کردم تا بتوانم خودم را با قدرت قلمم ثابت کنم. وقتی بتوانی خودت را ثابت کنی در تهران برنامه‌های داستانخوانی، نقد و معرفی برایت می‌گذارند و تو می‌توانی سریع‌تر از هر شهر دیگری رشد کنی. ولی اگر ته قصه آمدن من به تهران را بخواهی به این خاطر بود که هیچ بهانه‌ای برای داستان‌نویس نشدن نداشته باشم. بیشتر می‌خواستم به خودم ثابت کنم، به خودم بگویم من زندگی‌ام را برای داستان گذاشتم، اگر داستان‌نویس نشوم، باخته‌ام. وقتی من می‌آیم تهران یعنی از کار در معدن و شرکت‌های پسته و ... گذشته‌ام و دیگر باید حتما داستان‌نویس شوم. باید موفق شوم!

 رشته تحصیلی‌ات چیست؟ 

کارشناس ارشد کشاورزی دارم. چهار، پنج سال هم در دانشگاه تدریس می‌کردم که آن را هم رها کردم. 

 نمی‌خواهی کتاب داستان‌هایت را منتشر کنی؟

چرا. از ده سال قبل تا حالا چند ناشر هم موافقت کردند برای چاپ کتاب مجموعه داستان‌هایم. اما هی خودم گفتم می‌خواهم ویرایش کنم و آن ویرایش‌ها ماند تا حالا. همیشه به دنبال ویرایش بودم و هر سال تعدادی از داستان‌های قبلی را هم کلا کنار ‌گذاشته‌ام. ولی الان دیگر فکر می‌کنم، وقتش است. ضمن اینکه یک رمان نوجوان هم به نشر هوپا دادم که به زودی منتشر می‌شود. این رمان طنز در مورد چند فوتبالیست نوجوان سیرجانی است که به تهران می‌آیند.

 گفتی رشته‌ات کشاورزی است. چه شد که داستان‌نویس شدی با توجه به اینکه به رشته‌ات ارتباطی نداشت؟

این موضوع چند لایه دارد. من دبستان که بودم همیشه دوست داشتم کاری کنم خاص‌تر از کارهای معمولی. به همین دلیل به سمت نقاشی کشیده شدم. نقاشی من تبدیل شد به شعر و شعر در اولین سال دانشگاه به فیلمنامه تبدیل شد. در دانشگاه با داستان و هنر درگیر شدم. منتها یک درگیری فلسفی هم داشتم که انسان برای چه زنده است و زنده بودن چه ارزشی دارد. نهایت به این نتیجه رسیدم زیستن تنها در صورتی ارزش دارد که یک تاثیر جاودانه در جهان داشته باشی. این تاثیر و اثر برای من شد نوشتن. اول فیلمنامه بود ولی چون فیلمنامه بستگی به کار بقیه داشت، تبدیل شد به داستان برایم. بنابراین نوشتن، یک موضوع فکری و علاقه‌ای بود برای من.

 از اینکه وارد حیطه داستان شدی راضی هستی؟

حیطه سختی است ولی از لحاظ آرامش درونی در بالاترین سطح قرار دارم چون کاری است که دلم دوست دارد. 

 فکر می‌کنم درآمد این کار پایین است؟

به شدت. اصلا می‌توان گفت درآمدی ندارد. وقتی در ایران، رمان یا مجموعه داستان می‌نویسی، نباید فکر درآمد از آن باشی. همان درصد کم هم که در قرارداد است، شش ماه پس از چاپ و فروش، نصفش را می‌دهند و عملا چیزی ندارد.

 با این اوصاف باز هم می‌خواهی به همین شیوه ادامه بدهی؟ یا به دنبال کار هم هستی؟

نه. من به قول معروف زده‌ام به سیم آخر (با خنده). می‌خواهم با نوشتن ادامه بدهم. نوشتن، حیطه وسیع‌تری از داستان را نیز در بر می‌گیرد. مثل نوشتن کتاب‌های پژوهشی یا کاربردی که شاید بشود روی آن‌ها حساب کرد. به هرحال تو باید تلاش کنی با نوشتن، درآمد داشته باشی و آن زمان است که تبدیل به یک نویسنده حرفه‌ای می‌شوی. 

 روزانه چقدر برای نوشتن وقت می‌گذاری؟

من هنوز آن‌قدر منظم نشده‌ام که روزانه وقت دقیق بگذارم. بعضی وقت‌ها مثلا سه ماه به اندازه یک سال کار می‌کنم. برای کتاب «افسانه‌های مردم سیرجان» شب از سر کار برمی‌گشتم می‌نشستم پشت میز و کار می‌کردم، یک وقتی نگاه می‌کردم می‌دیدم صبح شده، از پشت همان میز بلند می‌شدم صاف می‌رفتم سر کار. البته آن موقع کار دیگری جز نوشتن هم داشتم. ولی در ماه‌های اخیر، می‌دانم میانگین روزانه کمتر از ده ساعت کار نکرده‌ام. البته این شامل مطالعات و تحقیقاتی که برای نوشته‌هایم لازم دارم هم می‌شود یا این روزها که موارد زیادی داستان برایم ارسال می‌شود که بخوانم یا ویرایش کنم.

 کی منتظر چاپ مجموعه داستان‌ات باشیم؟

اگر زنده ماندم قبل از 1400. (به شوخی) آن هم به این خاطر که حال ندارم داستان‌هایم را از این قرن با خودم کول کنم به قرن بعدی. ولی گاهی فکر می‌کنم من تازه یاد گرفته‌ام چگونه تمرین نوشتن کنم تا شاید یک روز اثری که ارزش چاپ داشته باشد بنویسم.