جمعه, 15 آذر 1398

هفته‌نامه شماره 584:  11 آذر ۱۳۹۸

گزارش پاسارگاد از زندگی شخصی که در حادثه رانندگی معلول شده است
زندگی را در سیرجان از سر گرفتم

 نجمه محمودآبادی
باد سرد پاییز، بی‌رحمانه می‌وزد. عابران پیاده پالتوها و کاپشن‌های‌شان را دور خود پیچیده‌ و سرها را به زیر انداخته‌اند تا شلاق باد کمتر به صورت‌شان بخورد، اما بیژن سرش بلند است و آسمان را نگاه می‌کند. باد تندتر می‌وزد اما انگار بیژن سردش نیست. دم در خانه، منتظر است مادر در را باز کند، توضیح می‌دهد: «مادر پا‌درد است. طول می‌کشد تا بیاید و در را باز کند».
مادرش با روی گشاده در را باز می‌کند. لبخندی صورت چروکیده‌اش را روشن می‌کند. در را کامل باز می‌کند، بیژن صندلی چرخ‌دارش را به جلو هل می‌دهد و وارد می‌شود. مادر می‌نشیند جلوی پای پسر و بندهای کفشش را باز می‌کند و کفش را از پایش درمی‌آورد و بعد جوراب‌ها را. مرد جوان نزدیک مبل می‌رسد و خودش را روی مبل می‌کشد. با دو دستش پاهایش را جا‌به‌جا می‌کند و مرتب روی مبل می‌نشیند.
حالا آماده‌ی گفت‌وگو است. صبر می‌کند تا مادر چای و پولکی‌اش را پذیرایی کند. بعد شروع می‌کند به حرف زدن: «من بیژن هستم. 36 ساله و تهرانی.» می‌خندد غمگین و تلخ: «دیگه چی بگم؟» خنده از لبان بیژن محو می‌شود و ساکت می‌ماند. خیره می‌شود به گل‌های قالی. انگار دارد خاطراتش را مرور می‌کند. برادرش قبلا به ما گفته است: «بیژن سعی کرده برای اینکه دوباره زندگی‌اش را بسازد و همه‌ی گذشته را فراموش کند. دکتر روان‌شناسش این‌طور توصیه کرده است. اما با این مصاحبه شاید دوباره آن روزها برایش زنده شود».
بیژن نگاهش را از گل‌های بی‌جان قالی می‌گیرد: «توی کرج یه کار خیلی خوب پیدا کرده بودم. اگر چه رفت‌و‌آمد بین کرج و تهران خیلی سخت بود، اما شغل دلخواه و حقوق خوب به سختی‌های رفت‌و‌آمد می‌چربید. همه بهم می‌گفتند ازدواج کن و برو ساکن کرج شو تا دیگه نخوای رفت‌و‌آمد کنی. من هم حسابی افتاده بودم به فکر ازدواج تا اینکه عمویم بهم پیشنهاد ازدواج با دختر دوستش را داد. جلسه اول خواستگاری آن قدر مهر یلدا به دلم نشست که شب تا صبح از فکرش خواب نرفتم و خدا خدا کردم این وصلت سر بگیرد».
بیژن چای‌اش را سر می‌کشد. گلویش خشک شده، چند بار آب دهانش را قورت می‌دهد تا می‌تواند دوباره حرف بزند: «تنها شرط یلدا برای ازدواج زندگی در تهران بود. راضی نشد که برویم کرج زندگی کنیم. با اینکه خیلی در این مورد حرف زدیم، اما یلدا کوتاه نیامد. منم پیش خودم فکر کردم آدم که نمی‌تواند همه‌چیز را با هم داشته باشد. بعد فکر کردم کم‌کم راضی‌اش می‌کنم و می‌رویم کرج. وقتی ببیند چقدر اذیت می‌شوم و مدام در رفت‌و‌آمد هستم خودش قبول می‌کند».
بیژن دست می‌مالد روی پایش، انگار آن را نوازش می‌کند بعد پایش را جا به جا می‌کند. دارد پیش خودش سبک سنگین می‌کند. شاید نمی‌خواهد بعضی حرف‌ها را بزند: «عروسی کردیم. یلدا را دوست داشتم خیلی زیاد. دیگر حرفی از رفتن به کرج نزدم. می‌ترسیدم ناراحت شود. دو ماهی بود که ازدواج کرده بودیم. یک روز صبح خواب افتادم، شب قبلش عروسی بودیم و چون عروسی وسط هفته بود خیلی طول کشید. صبح روز بعد از سرویس شرکت جا ماندم، و مجبور شدم با ماشین خودم بروم کرج. توی راه برگشت از کرج پشت فرمون خوابم برد و تصادف کردم».
بیژن ساکت می‌شود... سرش زیر است و خیره مانده به دو پای از کار افتاده‌اش: «چشمانم را که باز کردم توی بیمارستان بودم. هر کسی که ماشینم را دیده بود می‌گفت شانس آوردم. می‌گفتند از آن ماشین مچاله شده چطوری زنده بیرون اومدی؟ روزهای اول که حالم بد بود نمی‌دانستم که قطع نخاع شدم. روزی که فهمیدم دنیا روی سرم خراب شد. نابود شدم. آرزوی مرگ کردم. اجازه نمی‌دادم کسی وارد اتاق شود. داد می‌زدم و عربده می‌کشیدم. هر چه دم دستم بود را به سمت در پرت می‌کردم. به همه، دکتر و پرستار و پدر و مادر و قوم و خویش فحش می‌دادم. با آرامبخش آرامم می‌کردند. اثرش که تموم می‌شد سر و صدای منم بلند می‌شد.»
مادر برای بیژن برای‌مان شربت گلاب می‌آورد. بیژن جرعه‌جرعه می‌نوشد: «برگشتم خانه پدر و مادرم. با یلدا حرف نمی‌زدم. نه اینکه از دستش عصبانی باشم. نه، حرف نمی‌زدم چون می‌دانستم ازدواج‌مان تمام شده است. یلدا اما ولم نکرد، آمد. با اینکه کم محلش می‌کردم. شش ‌ماه خانه‌ی پدر و مادرم زندگی کردیم. بعد یلدا اصرار کرد برویم خانه‌ی خودمان. من اما گفتم باید برود. باید طلاق بگیرد. یلدا گریه کرد. پدر و مادرم هم. من اما انگار سنگ شده بودم. بی‌اعتنا، انگار نه انگار. انگار قلبی تو سینه‌ام نداشتم. قلبم مرده بود، به یلدا گفتم به من ترحم نکن کثافت. فحش دادن‌هایم به یلدا هم شروع شد».
بیژن که حرف می‌زند مادر در آشپزخانه خودش را سرگرم کرده بود. گاه گاهی با گوشه‌ی روسری‌اش اشک‌هایش را پاک می‌کرد. این درد هنوز برای آنها تازه است: «یلدا شش ماه دیگر هم ماند. دیگر همه نصیحتش می‌کردند. همه می‌گفتند برود. یلدا اما احساس عذاب وجدان می‌کرد. خودش را مقصر می‌دانست. نمی‌خواست برود. یک روز پدر و مادرش آمدند. وسایلش را جمع کردند. چه روز نحسی بود... چقدر یلدا گریه کرد. ضجه می‌زد. پدرش دستش را کشید و برد. وقتی رفتند من و خانواده‌ام همه با صدای بلند زدیم زیر گریه.»
برادر بیژن در آزمون استخدامی یکی از شرکت‌های سیرجان قبول می‌شود. می‌خواهد دست زن و بچه‌اش را بگیرد و به سیرجان مهاجرت کند: «روزی که بهروز گفت می‌خواهد برود سیرجان، انگار دنیا برای بار دوم روی سر من خراب شد. دوست داشتم خانه را به آتش بکشم. می‌گویند عدو شود سبب خیر اگر خدا بخواهد. من نمی‌دانستم عدوی مهاجرت سبب خیر برای من می‌شود. بهروز رفت سیرجان و خونه کرایه کرد و ساکن که شد زنش زنگ زد و التماس کرد که برویم به آن‌ها سر بزنیم.»
بیژن ادامه می‌دهد: «بعد از تصادفم با اینکه شرایط روحی خیلی بدی داشتم. با اینکه هر روز به خودکشی فکر می‌کردم اما حاضر نبودم بروم پیش روان‌شناس. بداخلاق و بددهن شده بودم. هر کسی از جلویم رد می‌شد بهش فحش می‌دادم. غذا می‌گذاشتن جلویم، پرتشون می‌کردم. شده بودم پوست و استخوان. تصمیم گرفتم به سیرجان بیایم. دلم می‌خواست بهروز را ببینم و هر چه از دهنم در میاد بارش کنم.»
بیژن و پدر و مادرش به سیرجان می‌آیند. بیژن عصبی، بداخلاق و بی حوصله است. چند روز اول می‌ماند در خانه، حوصله‌اش که سر می‌رود تصمیم می‌گیرد بزند بیرون: «رفته بودم توی کوچه. نگذاشته بودم کسی با من بیاد. چرخ ویلچر افتاده بود توی چاله و نمی‌تونستم درش بیاورم. یک نفر از پشت سر هل داد و از چاله در آمدم. عصبانی شدم و داد زدم و فحش دادم. مرد هاج و واج نگاهم کرد«چته؟ چرا پاچه می‌گیری؟ از چاله درت آوردم» بعد هم راهش را کشید و رفت. هر روز عباس را می‌دیدم. همسایه‌ی برادرم بود. اسم من را گذاشته بود پاچه‌گیر. من اما ازش خوشم می‌آمد. کم کم با هم رفیق شدیم.»
بیژن لبخند می‌زند: «عباس همان معجزه‌ای بود که به آن احتیاج داشتم. عباس ساده بود و بی‌ریا. ظاهر و باطنش یکی بود. اومدنم، رفتن نداشت. پدر و مادرم هر دو معلم بازنشسته بودند. رفتن خانه‌شان را در تهران کرایه دادن و وسایل‌شان را بار زدن و آمدن سیرجان. کنار خانه برادرم خانه کرایه کردیم. منم شروع کردم رفتم پیش روان‌شناس. با عباس هم یک شرکت کوچیک راه انداختیم. 6 ساله که دارم در سیرجان زندگی می‌کنم و تهران را ندیدم.»
بیژن حامی مالی دو پسر است: «ماهانه پول به حساب‌شان می‌ریزم. آن‌ها را به کلاس ورزش و زبان انگلیسی می‌فرستم. مرتب بهم زنگ می‌زنند. یکی از آن‌ها امسال امتحان کنکور داره. خیلی به آن‌ها امیدوارم. دلم می‌خواهد حسابی تو زندگی موفق باشند. یکی‌ از آن‌ها خیلی فوتبالش خوب است. خلاصه منم دو تا بچه دارم.» بیژن می‌خندد. ابرهای سیاه غم از آسمان چشمانش رفته‌اند. اما قلبش همچنان درد می‌کند و دلتنگ است: «بعضی شبا خواب یلدا را می‌بینم. دلم خیلی واسش تنگ می‌شود. دارم سعی می‌کنم فراموشش کنم، اگر خاطره‌ی چشمانش بگذاره...»
 9 هزار و 360 نفر در نیمه اول امسال در تصادفات فوت کرده‌اند
پنج‌شنبه این هفته روز جهانی قربانیان حوادث ترافیکی است، طبق اعلام سازمان پزشکی قانونی کشور، در نیمه اول سال ۱۳۹۸، نه هزار و ۳۶۰ نفر در حوادث رانندگی ترافیکی کشته شده‌اند و این تعداد نسبت به مدت مشابه در سال گذشته تغییرات اندکی داشته و تنها یک دهم درصد افزایش یافته است. به گزارش سازمان پزشکی قانونی کشور، بیشترین کشته های حوادث رانندگی مربوط به شهریور ماه با هزار و ۸۰۰ نفر و پس از آن مرداد ماه با هزار و ۷۲۸ نفر و کمترین آن مربوط به فروردین ماه با ۱۲۴۲ نفر بوده است. همچنین روز ۱۷ خرداد با ۸۹ کشته، ۱۷ مرداد با ۸۱ کشته و ۱۳ خرداد با ۷۹ کشته پرتلفات‌ترین روزهای نیمه اول امسال بوده است.
بر اساس این گزارش در سال گذشته استان‌های فارس با ۷۴۴ نفر، خراسان رضوی با ۶۸۲ نفر و تهران با ۶۵۶ نفر بیشترین و استان‌های ایلام با ۶۹ نفر، چهارمحال و بختیاری با ۱۲۶ نفر و کهگیلویه و بویراحمد با ۱۳۱ نفر کمترین تعداد کشته های ناشی از حوادث رانندگی را داشته‌اند. این بررسی ها نشان می دهد که ۷۷.۸ درصد از کشته‌های ناشی از حوادث رانندگی در نیمه اول سال ۹۸ مرد (۷۲۸۵ نفر) و ۲۲.۲ درصد زن (۲۰۷۵ نفر) بوده‌اند. در زمان وقوع تصادف ۴۳.۲ درصد از افراد راننده وسیله نقلیه،۱۹.۷ درصد عابر پیاده و ۳۶.۲ درصد سرنشین یا ترک وسیله نقلیه بوده اند. علت اصلی مرگ ۴۰.۳ درصد از افراد ضربه به سر، ۲۹.۴درصد شکستگی‌های متعدد، ۷.۵ درصد به دلیل خونریزی و ۱۶ درصد به دلیل علل اشتراکی (موارد دارای بیش از یک علت)، ۱.۸ درصد سوختگی،سه دهم درصد نرسیدن اکسیژن، ۴.۷ درصد سایر موارد بوده است.
 در استان کرمان هزار و 120 نفر در تصادفات جان باختند
یدالله موحد رییس کل دادگستری استان کرمان هفته گذشته در آئین افتتاحیه مجتمع قضایی ویژه رسیدگی به تصادفات و سوانح رانندگی گفت: بحث حوادث راهنمایی و رانندگی و تلفات جاده‌ای یک قصه پر غصه‌ای است  که سالیانه حدود ۱۷ هزار نفر در محورهای کشور جان‌شان را از دست می‌دهند و صدها نفر نیز زخمی و همچنین میلیاردها تومان خسارت مالی به کشور وارد می‌شود. وی ادامه داد: طی سال گذشته در محورهای مواصلاتی درون شهری و برون شهری استان کرمان یک هزار و ۱۲۰ نفر به علت تصادف جان باخته‌اند و در ۵ ماهه اول امسال ۴۹۲ در سطح استان به دلیل تصادف کشته شده‌اند.
 صدها هزار نفر سالانه مصدوم یا معلول می‌شوند
رییس پلیس‌راه سیرجان هم در گفت‌و‌گوی قبلی‌‌اش با پاسارگاد گفته بود:« ما اگر بخواهیم حساب کنیم هرساله هزاران نفر یعنی قریب به 16-17 هزار نفر در جاده‌های کشور جان‌شان را از دست می‌دهند و صدها هزار نفر هم دارند مصدوم یا معلول می‌شوند. در این قضیه خواسته یا ناخواسته خسارت‌های هنگفتی به خانواده‌ها تحمیل می‌شود. توصیه می‌کنیم رانندگان پیش از اقدام به رانندگی ذهن خود را برای رانندگیِ پیش‌رو آماده کنند؛ یعنی برنامه‌ریزی کنند و هدف‌شان را مشخص کنند، درصورت خستگی از ادامه سفر به شدت پرهیز کنند، به ازای هر دوساعت رانندگی حتما 15 دقیقه استراحت کنند، از اقداماتی که موجب سلب توجه به جلو می‌شود مثل خوردن و آشامیدن، صحبت با تلفن همراه، مجادله کردن، ایجاد تنش، توجه به بیلبوردهای جاده‌ای جلوگیری و بستن کمربند ایمنی تمام سرنشینان، با سرعت مطمئنه حرکت کردن، سبقت غیرمجاز نگرفتن و... را جدی بگیرند.» سرهنگ پیام محمدی گفته بود؛ براساس تجزیه و تحلیلی که برای تصادفات انجام دادیم در سال 97 علل عمده‌ی تصادفات در جاده‌های برون‌شهری «عدم توجه به جلو» بوده است. یعنی 52 درصد از تصادفات به این علت اتفاق افتاده است. و پس از آن عدم‌توانایی در کنترل وسیله نقلیه، عدم رعایت حق‌تقدم، تغییر مسیر ناگهانی و انحراف به چپ سایر علل تصادفات بوده است.