چو شمع
  - رضا مسلمی‌زاده
«‌می‌ترسم روزی برسد که هرکس که در این شهر پول بیشتری داشت و خرج بیشتری کرد و شام و نهار داد و رای خرید به شورا برود...» این‌ها را ده سال پیش در سخن‌تازه نوشتم و حالا آن روز نحس که از آمدنش می‌ترسیدم فرارسیده است. روزی که ناگهان نیامده و گوش که تیز می‌داشتی صدای قدم‌هایش را همان ده سال پیش می‌توانستی شنید. احساس می‌کنم این شهر دیگر جای خوبی برای ماندن نیست و هر روز بیش از گذشته شهر بی تو مرا حبس می‌شود. روزی که این یادداشت را در سخن تازه نوشتم، شاید هنوز پاسارگاد به دنیا نیامده بود. مجوزی بود که خاک می‌خورد و همت جوانانی را می‌طلبید تا در آن جان بدمند. حالا نوجوانی پاسارگاد مقارن وانفسای انتخاباتی پر حرف و حدیث شده است و من به نامردمی‌هایی می‌اندیشم که بر سر راه این نشریه سنگ انداخت و بر گلوی نویسندگانش فشرد تا حقیقت از قلم بیفتد و شد آنچه که امروز شده است. به خاطر می‌آورم شنبه‌یی را که آبیار برافروخته با پوشه‌یی در دست وارد پاسارگاد شد. پوشه‌یی حاوی اسناد و مدارکی که معتقد بود در انتخابات حقش را خورده‌اند. ما هم بنا به وظیفه‌ی ذاتی‌مان با وی گفت‌وگو کردیم و در تکمیل آن نماینده‌ی شورای نگهبان در گفت‌وگویی دیگر از حجم بالای مشکلات انتخابات گفته بود. صفحه را تنظیم کردیم و به چاپخانه فرستادیم و ساعتی از شب گذشته خبردار شدیم حراست اداره‌ی کل ارشاد اسلامی دولت مهرورز احمدی‌نژاد به دلیل«شرایط حساس کنونی»  قانون را جویده و قی کرده، آن صفحه را جلب کرده و با خود به ناکجا برده است. برای مقابله با سانسور مجبور شدیم، جای خالی مطالب سانسورشده را به حافظ بسپریم و فال گرفتیم و غزلی آمد که بیت آخرش وصف حال ما بود در مهرورزی‌های خاص دولت محمودی؛ «آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت/ آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع». ای کاش به بهانه‌ی «شرایط حساس کنونی» دست بر گلوی‌مان نمی‌گذاشتید و می‌گذاشتید از شعله‌یی که در نهانخانه‌ی جان این مردم افتاده بود فریاد برمی‌آوردیم تا امروز چنین حق‌الناس را زیرپای متخلفان نمی‌یافتیم.
من روزنامه‌نگاری را از «بانگ جرس» شروع کردم و عبدالرضا محمودآبادی پایم را به «نگارستان» باز کرد در زمانی که خودش آنجا کار می‌کرد. مطلبی نوشتم در بی‌مقداری هنر نزد ایرانیان که نگارستان چاپش نکرد و سر از «سخن‌تازه» درآوردم و اولین حق‌التحریر دوست‌داشتنی‌ام را که یک بار نگارستان با تمسخر از آن یاد کرد، از آنجا گرفتم. فصلی با امین شول آنجا بودیم و بعدها امین شول به «پاسارگاد» اسباب‌کشی کرد و مرا هم رهنمون گشت. روزی در «گفت‌وگویی ارشادی» با «احدی» در پاسخ به «چرا پاسارگاد؟» گفتم: «برای من مهم نیست کجا بنویسم. هر جا که بتواند مرا بدون جرح و تعدیل تحمل کند و نوشته‌هایم را چاپ کند، همان جا خانه‌ی من است». گمان نمی‌کنم به جز پاسارگاد بتواند مرا تحمل کند. در مملکتی که اعمال نظر و حفظ منافع و باندبازی و خودکامگی آدمیان سکه‌ی رایج بازار است، تلاش برای آگاهی اکثیری است که بابت ماندگاری من در این خانه شده است.