اگر کامبیز شهردار شود
- احمدرضا تخشید
کامبیز هر روز دور و بر میدان شهرداری حاضر بود و من به هر ترتیبی که می‌شد از دستش فرار می‌کردم ولی این‌قدر پافشاری کرد بر حضور اطراف میدان که خودم هم کنجکاو شدم ببینم جریان چیه؟ تا بالاخره صبحی نزدیکش شدم. هنوز دو، سه قدمی باهاش فاصله داشتم که یک برگه بزرگ پر از نوشته داد دستم. گفتم: بگذار حال و احوال تو رو بپرسم، گفت: همه‌ی حال و احوال من توی همین برگه است. بخون تا بفهمی. بالای برگه درشت نوشته بود- اگر کامبیز شهردار شود- اینجانب کامبیز بعد از تحقیق و تفحص بسیار در مورد خودم به این نتیجه رسیدم که بهترین گزینه برای شهرداری شهر می‌باشم. من استعدادهای فراوانی دارم و آرزوهای زیادی که در صورت شهردار شدن همه را برای مردم برآورده خواهم کرد. قول می‌دهم همه‌ی درخواست‌های فرماندار محترم، امام جمعه‌ی گرامی و نماینده‌ی ارجمند را انجام دهم. گفتم: کامبیز این قول و قرارهایی که می‌دهی فکر نمی‌کنی یک خورده نشدنی باشه. گفت: چی فکر کردی. من نه تنها به فرماندار شهر که به تمام فرمانداران کشور قول می‌دهم. همچنین به تمام امامان جمعه همچنین به تمامی نمایندگان کشور نیز به شخص رییس‌جمهور و تمامی وزرا و استانداران و... قول می‌دهم تمامی درخواست‌هاشون را برآورده کنم. گفتم: کامبیز به گمانم زیادی جوگیر شدی، داری هور و ماهور می‌گی. کامبیز گفت: الان دلم نمی‌خواهد چیزهای دیگه‌ای بگم. وقت رفتنت یادآوری کن تا بگم چه‌طور همه را راضی می‌کنم. گفتم: حالا چی می‌خواهی بگی؟ گفت: من حیرانم چطوره که تهران و اصفهان و کرج و... شهردارشون رو انتخاب کردن ولی شهر کوچکی مثل سیرجان همیشه کارش طول می‌کشه؟ گفتم: شاید بعضی‌ها اعمال نفوذ می‌کنن. بعضی‌ها می‌خواهند شهردار تو خط و خطوط خودشون باشه. کامبیز گفت: شهردار که باید به مردم خدمت کنه، حالا بگذریم. گفتم: کامبیز تو که هر روز این‌جایی، نفهمیدی چرا هفته‌ی قبل شهردار انتخاب نشد؟ گفت: می‌گن آقای خواجویی مریض داشته و می‌خواسته بره یزد. گفتم: حاج‌اسماعیل از دوستان پدرم هستن و من از این‌جا به ایشان سلام می‌کنم... بعد گفتم: دیروز چرا شهردار انتخاب نشد؟ گفت: دو نفر رای سفید دادن. گفتم: من نفهمیدم حکمت این رای سفید چیه؟ یعنی برای طرف فرقی نمی‌کنه کی شهردار بشه؟ کامبیز گفت: این یک نوع رای کامبیزی است. طرف به کسی نه نمی‌گه و هر‌ کی هم بپرسه می‌گه من به تو رای دادم. وجدان‌درد هم نمی‌گیره و... گفتم: آدمی که اونقدر تبلیغ کرده، پول خرج کرده، دوندگی کرده تا رای بیاره بعد می‌نشینه روی صندلی و عین خیالش هم نیست کی شهردار بشه کی نشه؟ این که خیلی عجیبه! کامبیز گفت: جوری حرف می‌زنی که انگار سال‌ها تو این شهر و مملکت نبودی. مرد حسابی مردم برای کم‌تر از این هزاران بالا و پایین می‌کنن. این که خوبه هم اسم و رسم داره. هم حقوق و مزایا داره. هم چیزای دیگه داره که اگر یه ذره بچه زرنگ باشی یک شبه ره صد ساله را خواهی رفت. فکر کردی ملت الکی چند صد میلیون خرج می‌کنن و پنجاه هزار، صد هزار می‌دن یک رای می‌خرن که برسن به این صندلی؟ گفتم: کامبیز وارد این مسایل نشو. انشاالله این‌هایی که اومدن شورا یک ریال هم برای خریدن رای ندادن. اگر این‌طور بود که باید برویم سرمان را بگذاریم و بمیریم. مگر می‌شه شهر رو بدن دست کسایی که با بی‌اخلاقی و دزدیدن رای، اومدن سر کار. پس نان حلال، زندگی حلال چی؟ به گمانم تو چون شهردار نشدی هر چیزی می‌گی. کامبیز چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد، بعد گفت: هر‌چی تو بگی. بعد چند قدم راه رفت و برگشت و چرخید و آخر گفت: همیشه از دستم فرار می‌کردی حالا چرا ول‌کن نیستی؟ گفتم: قرار شد بگی چه‌طور به عالم و آدم قول می‌دی و نمی‌ترسی نتوانی انجامش دهی؟ کامبیز سرش را آورد کنار گوشم و گفت: خصوصی بهت می‌گم. تو جایی نگو. این‌ها حرف‌های قبل از انتخابه. بعد که انتخاب شدم انجامشون نمی‌دم. الان روحانی سه، چهار ماه پیش هزاران قول داده، کسی یقه‌اش را گرفته که پس چی شد؟ تازه بگیرن. یعنی از کار برکنارش می‌کنن؟ منم مثل دیگران. قانون رو باید درست کنند که هر کی هر‌چی خواست نگه. وقتی رقیبم وعده می‌ده چرا من وعده ندهم؟ گفتم: عجب... و از کامبیز خداحافظی کردم.