دوشنبه, 27 آذر 1396

هفته‌نامه شماره 494: 27 آذر 1396

کامبیز و فردوسی‌پور
- احمدرضا تخشید
کامبیز را در حالی دیدم که یک دبه‌ی بیست لیتری دستش بود و اطراف شهرداری و شورای شهر پرسه می‌زد. گوشه‌ای ایستادم و چند دقیقه‌ای رفتم تو نخش. نمی‌دانم نگران بود یا مردد که چند قدم راه می‌رفت و می‌ایستاد و دور و برش را نگاه می‌کرد و دوباره دبه را به سختی بلند می‌کرد و چند قدمی دیگر برمی‌داشت. خوب که تماشایش کردم، نزدیکش شدم و سلام کردم و پرسیدم چه کار می‌کنی؟ برخلاف همیشه که با آغوش باز به استقبالم می‌آمد، این بار چندان گرم برخورد نکرد. حتی به نظرم رسید دلخور هم شد. بعد از کمی من و من گفت: هیچی همی‌طور داشتم این‌‌جا قدم می‌زدم. اشاره کردم به دبه‌ی در دستش و گفتم: این چیه؟ کمک نمی‌خوای؟ جوابی نداد و گفت: چه خبر؟ گفتم: خبر خاصی نیست ولی تعجب کرده‌ام که این‌جا چه می‌کنی؟ الان که خدا را شکر هم انتخابات شورا تمام شده، هم شهردار انتخاب شده و  چند سالی کاری از دستت ساخته نیست. کامبیز گفت: دوباره شروع کردی به اراجیف بافتن. مرد حسابی بارها بهت گفتم ما نیاز به برنامه‌ریزی بلند‌مدت در هر کاری داریم. کشور هم اگر پیشرفت نمی‌کنه به خاطر اینه که مسئولین فقط جلوی پاشون رو نگاه می‌کنن. گفتم کامبیز تو چرا فقط گیر دادی به شهرداری و شورای شهر. چرا مثلا نمی‌ری سراغ آموزش‌و‌پرورش یا ثبت اسناد یا آب و برق ...؟ گفت: وقتی تو با این همه ادعا این قدر ذهنت بسته است نمی‌فهمم چرا باهات دهن به دهن می‌شوم! مرد حسابی، تنها جایی که در کشور معجزه می‌کنه همین‌جاست. من الان یک خانه دارم و می‌خوام سندش رو تک‌برگ کنم اگر گیر بدم اداره ثبت بعدا شاید کارم به مشکل بربخوره. من که نمی‌تونم سرم رو بندازم پایین و برم بگم باید رییس آموزش‌و‌پرورش باشم. گفتم: متوجه منظورت نمی‌شوم. گفت: ببین تو این مملکت چند جا هست که تو اگر سوء‌سابقه نداشته باشی هر شرایطی که داشته باشی می‌تونی مدعی باشی. یکی ریاست‌جمهوری است که همه می‌تونن ثبت‌نام کنن. یکی نمایندگی مجلس، یکی هم همین شورای شهر. حالا نهایتش یک فوق‌لیسانس شاید بخوان. بنابراین جاهایی که ارتباط مستقیم با رای مردم دارند می‌تونن معجزه کنن. فرض کن من عضو شورا بشم. خاطر‌جمع باش تا ریاست‌جمهوری پیش می‌رم... گفتم: متوجه شدم کامبیز! دیگه نمی‌خواد سخنرانی کنی فقط بگو تو این دبه چی داری؟ گفت: قول می‌دی به کسی نگی؟ وقتی مطمئنش کردم، گفت: این‌ها دستشویی بچه زیر هفت ساله. من که حیران شده بودم، گفتم: این همه از کجا آوردی؟ گفت: یک هفته است خونه‌ام رو کردم سرویس بهداشتی و بچه‌ها را به زور می‌آرم برای دست به آب. گفتم: حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ گفت: می‌خوام بریزم دور تا دور شهرداری و شورای شهر شاید اتفاقی بیفته و شورا رو منحل کنند و دوباره رای‌گیری بشه و من برنده بشم. گفتم: باز هم می‌خواهی آبروی شهر رو ببری؟ اگر یکی مثل فردوسی‌پور گیر بده بهت چه کار می‌کنی؟ گفت: آبروش رو می‌برم. چی فکر کردی. فردوسی‌پور هم از همه خرافاتی‌تره. حالا اون‌جا میکروفون دستشه هرچی می‌خوا می‌گه. گفتم: باز هم متوجه نمی‌شم. کامبیز گفت: یک دفعه گزارشش رو گوش کن از همون اول شروع می‌کنه به خرافات‌پراکنی. مخصوصا اگر بازی بین دو تیم بزرگ باشه. مثلا می‌گه هر‌وقت این دروازه‌بان پیراهن سبز پوشیده حریف رو شکست داده یا هر‌وقت این تیم گل اول رو زده برنده از بازی اومده بیرون یا تمام بازی‌هایی که بین دو تیم در فصل بهار انجام شده با نتیجه مساوی به پایان رسید یا هر ‌وقت لنگه کفش این بازیکن قرمز بوده و مربی تیم مقابل ژاکت پوشیده و تعداد تماشاگرها بیش از 70 هزار نفر بوده و عموی کاپیتان تیم در ورزشگاه حاضر بوده بازی رو بردن. نه فردوسی‌پور که بیش‌تر گزارش‌گرها این حرف‌ها را می‌زنن و کسی هم چیزی نمی‌گه. حالا می‌خوان به دو مثقال دستشویی بچه گیر بدن؟ گفتم: کامبیز تو هم بعضی وقت‌ها حرف‌های جالبی می‌زنی ها! گفت: پس چی فکر کردی؟ حق من توی این شهر خورده شده. بارها بهت گفتم حیف که رسانه ندارم... دیدم باز می‌خواهد شروع به سخنرانی کند. بنابراین گفتم: بعدا می‌بینمت و خداحافظی کردم و نفهمیدم با دبه‌ی در دستش چه کرد.