دوشنبه, 27 آذر 1396

هفته‌نامه شماره 494: 27 آذر 1396

به مناسبت 16 آذر روز دانشجو: ما آن شقايق‌ايم که با داغ زاده‌ايم
- شهسوار صادقی
«ميهن به فرزندان فداکار و شايسته خود ارج مينهد»
جمله بالا را بر سر در آرامگاه  باشکوه بزرگان فرانسه نوشته‌اند. سخنی بسیار حکیمانه و آموزنده که در سایر کشورها هم معنا و مصداق دارد. نزدیک‌ترین مورد در این ایام برنامه و مراسمی است که در دانشگاه‌های کشور در روز 16 آذر به نام «روز دانشجو» برگزار می‌شود. هدف از این نامگذاری گرامیداشت باد وخاطره دانشجویان شهید؛ احمد قندچی، مصطفی بزرگ‌نیا و آذر شریعت‌رضوی است. این سه ستاره درخشان در روز 16 آذر سال 1332، حدود چهار ماه پس از کودتای ننگین 28 مرداد در اعتراض به کودتاچیان و در دفاع  از دولت ملی شادروان دکتر محمد مصدق به سفر ریچارد نیکسون معاون رییس‌جمهور وقت آمریکا اعتراض کردند و در راهروی دانشکده فنی دانشگاه تهران به ضرب گلوله نظامیان شاه جان باختند و جاودانه شدند.  از آن تاریخ تاکنون 64 سال می‌گذرد ولی گذر زمان  با همه بی‌رحمی‌اش نتواسته یاد وخاطره واهداف آن بخون خفتگان وطن‌دوست را از یاد و اذهان محو کند. چنانکه شاهدیم پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر ساله مراسم گرامیداشت آن‌ها در مراکز علمی و دانشگاهی با حضور مورخین و چهره‌های موجه و مردمی برگزار می‌شود و نویسندگان و گویندگان نیز با  استفاده از  فرصت در باره  علل و عاملان کودتای 28 مرداد   و دکتر مصدق و چگونگی شهادت این سه تن و نقش جنبش دانشجویی در تاریخ معاصر ایران سخن می‌گویند که از هر جهت میمون و خجسته است و خون تازه‌ای در شریان‌های  حیاتی  دانشجویان به عنوان قشر مسئو‌ل و متعهد جامعه تزریق می‌کند. بنده نیز مایلم نوشته‌ای از دکتر شریعتی که در باره‌ی  شهدای 16 آذر است را با غزلی از حافظ همراه کنم. چرا که به گمانم با موضوعات پیش‌گفته تناسب دارد. لازم به یادآوری است؛ آذر شریعت‌رضوی یکی از سه شهید 16 آذر سال 32 برادر خانم دکتر شریعتی است و مرحوم شریعتی این متن جانسوز را 22 سال بعد از آن رخداد نوشته است.
«اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم،  همان‌جایی که بیست‌و‌دو سال پیش، «آذر»‌مان،  در آتش بیداد سوخت،  او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند!
این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته‌اند، هنوز از تحصیل‌شان فراغت نیافته‌اند، نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می‌آید، بیاموزند. هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آن‌ها هرگز نمی‌روند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید»ند. این «سه قطره خون» که بر چهره‌ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می‌توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم که می‌وزد، نفسرَند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»
و اما ابیاتی از غزل حافظ بزرگ
ما بی‌غمان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای 
ما آن شقایق‌ایم که با داغ زاده‌ایم