کامبیز در میان خیابان

- احمدرضا تخشید

در مغازه میوه‌فروشی اکبر‌آقا ایستاده بودم و داشتم بررسی می‌کردم؛ موز بخرم یا پرتقال. چهار دانه پرتقال می‌شد چهار هزار تومان چهار دانه موز می‌شد هفت هزار تومان. بعد فکر کردم میوه‌ها چقدر گرون هستن و... که دیدم از خیابان سر و صدایی به هوا برخاست. نگاه که کردم یک ماشین پیچیده بود وسط خیابان و راه را بسته بود و یک نفر رفته بود روی ماشین. نزدیک‌تر شدم. از تعجب داشتم شاخ درمی‌آوردم. آن که روی ماشین ایستاده بود کامبیز خودمان بود. دست‌ها را زده بود به کمر و بر و بر مردم را نگاه می‌کرد و هر‌چه راننده‌ها بوق می‌زدند و داد و قال می‌کردند، گوشش بدهکار نبود و حتی گاهی لبخند می‌زد و چیزهایی می‌گفت که در آن شلوغی معلوم نمی‌شد چه می‌گوید. خیابان کاملا بند آمده بود و به گمانم تا چهارراه سپاه و ته انقلاب و ابن‌سینا. ترافیک شده بود. شاید نیم‌ساعتی همین‌طور گذشت و بعد به هر صورتی بود دو، سه تا جوان از روی ماشین پایین آوردنش و خیابان را باز کردند. کامبیز بغل خیابان دوبل پارک کرد و آمد کنار من و انگار کار بزرگی کرده، گفت: حال کردی؟ گفتم خجالت بکش نیم ساعت مردم رو حیرون کردی حالا هم داری پُز می‌دی؟ این چه کاری بود که کردی؟ گفت راستش رو بخوای با دوستام تو اداره شرط بسته بودم که این کار رو انجام بدهم و این آخرین مرحله و سخت‌ترینش بود. گفتم حالا شرط‌تون چی بود؟ گفت: با همکارها شرط بستیم که تو این شهر هر‌جور رانندگی کنی، هر‌جور پارک کنی، با هر سرعتی رانندگی کنی کسی کاری به کارت نداره. من توی همه‌ی خیابان‌های شلوغ پارک دوبل کردم خبری نشد. یک صبح تا ظهر ماشینم را گذاشتم سر کوچه و نصف مسیر رو بستم اتفاقی نیفتاد. امروز هم با این حرکت متهورانه شرط رو بردم. دیدی که یک ریال هم جریمه نشدم. گفتم: عجب دل خوشی داری کامبیز! البته به گمانم شانس آوردی چون بالاخره مامورها توی شهر می‌گردند همین الان هم چهار، پنج تا مامور جلوی بازار ایستاده و دارند ترافیک رو هدایت می‌کنند. کامبیز گفت: حالا هر‌چی بود شرط ‌رو بردم. جریمه هم شدم. گفتم: من کار ندارم که حرفت درسته یا غلط ولی به گمانم غیر از مامورین راهنمایی و رانندگی خود ما هم باید کمی به فکر باشیم و درست رانندگی کنیم. خصوصا الان که ماشین‌ها این‌قدر زیاد شدن و کوچه‌ها و خیابان‌ها هم تغییری درشان اتفاق نیفتاده. من الان صبح‌ها که می‌رم بچه‌ام را برسانم مدرسه هفته‌ای حداقل یکی، دو تصادف توی یک فاصله‌ی هفتصد، هشتصد متری می‌بینم. همه‌اش هم استرس دارم که تصادف نکنم، از بس که همه‌مون بد رانندگی می‌کنیم. کامبیز گفت: دیدی بعضی‌ها سر چهارراه دور می‌زنن؟ گفتم: بله. گفت: دیدی بعضی‌ها موقع رانندگی فکر می‌کنن فقط خودشون تو خیابون هستن و یواش‌یواش حرکت می‌کنن و حرص آدم رو در‌می‌آرن؟ گفتم: دیدم. گفت: این یکی خیلی جالبه. دیدی پشت چراغ ‌قرمز تو یک صف به خط می‌شن در حالی که که اگر یک ذره درست بایستن می‌شه دو تا ماشین کنار هم بایستن. گفتم: بله. گفت: دیدی چطور مشغول موبایل می‌شن پشت فرمون و... گفتم: کامبیز‌جان همه‌ی این‌ها رو دیدم حتی شاید خودم هم گاهی انجام داده باشم. به خاطر همین هم گفتم باید همه‌مون یک نگاهی به رانندگی‌مون داشته باشیم. کامبیز گفت: درسته ولی از فردا مامورها خدای نکرده جلومون رو نگیرن و تند‌تند جریمه‌مون کنن. گفتم: ان‌شاالله که این اتفاق نمی‌افتد. کامبیز گفت: بیا یک کم هم در مورد سیاست و این‌طور چیزها حرف بزنیم. مثلا بیا در مورد احمدی‌نژاد حرف بزنیم و نامه‌هایی که می‌نویسه و حرف‌هایی که می‌زنه. گفتم: الان فرصت ندارم ولی اگر نوبتی هم باشه فکر کنم دفعه‌ی دیگه نوبت شهرداری باشه. کامبیز گل از گلش شکفت و خندان گفت: احسنت. پس دفعه‌ی دیگه باید برویم سراغ شهرداری. گفتم: حالا برو ماشینت رو راه بنداز که این پارک دوبلت هم درست نیست و بعد خداحافظی کردم. ولی کامبیز دست‌بردار نبود و گفت: خیلی نصیحت کردی ها. این نوشته‌ات باید صد سال قبل چاپ می‌شد. دستی تکان دادم و دور شدم.