مدرسه ما

- فائزه محمودآبادی

 ما توی مدرسه یه سری قانون داشتیم که هیچ وقت درک‌شون نکردیم. خوب یادمه سوم دبستان که بودم قرار بود برامون جشن تکلیف بگیرن. خب ما هم فکر می‌کردیم راستی راستی جشنه، معلم پرورشی اومد توی کلاس و به هرکسی ۵ متر پارچه داد و گفت بپوشین. البته خودش می‌گفت چادر. ازشون خوش‌مون اومد چون سفید بودن و گلای صورتی داشتن. با بقیه بچه‌ها هر کدوم‌مون اومدیم یه دسته از موهامون رو کج کردیم جلوی صورت‌مون که مثلا قشنگ‌تر بشیم. وقتی معلم ما رو دید کم مونده بود واسه تکمیل شدن این قشنگی، صورت همه‌مون رو با سیلی سرخ کنه، همه‌مون از ترس موها رو زدیم داخل مقنعه و مقنعه رو هم کشیدیم جلو. اون روز فقط برامون اسمش جشن بود.

بزرگ‌تر که شدیم گفتن بیرون از مدرسه حق ندارین بدون چادر باشین، از همونجا بود که ارزش چادر برامون کم شد. آخه اجبار بود و کسی هم از اجبار خوشش نمیاد. 

توی مدرسه هیچ وقت به ما حق انتخاب ندادن، هیچ وقت یاد ندادن که خودمون واسه خودمون تصمیم بگیریم هرچی که می‌گفتن باید می‌گفتیم چشم! 

روزایی که نماز  برگزار می‌شد فقط توی بلندگوی خراب مدرسه اعلام می‌کردن؛ هرکس می‌خواد بره نماز جماعت!

اما اگه یه روز از آموزش و پرورش میومدن به اجبار می‌گفتن باید برید نماز! اگه وقت هم نبود و می‌گفتیم ما وضو نگرفتیم، می‌گفتن؛ نمی‌خواد فقط ته صف باشین. هیچ وقت نفهمیدم اگه ما واسه رضای خدا نماز می‌خونیم پس این کارا چیه؟ 

توی مدرسه‌ی ما و خیلی از مدرسه‌ها خیلی چیزایی که باید یاد می‌دادن رو یاد ندادن به جاش ریا رو خوب یادمون دادن! توی مدرسه‌ی ما توی دوران دبستان به جای اینکه شاد بودن رو یادمون بدن هر روز یکی اومد و گفت اگه فلان کار رو نکنید از موهاتون آویزون میشید یا توی آتشی که هیزمش خیلی زیاده مثلا اندازه یه جنگل و دمای اون طلا رو هم ذوب می‌کنه می‌سوزونن‌تون، ما رو از خدا ترسوندن و ما کنار این حرفا هیچ وقت معنی واقعی ارحم الراحمین رو درک نکردیم.